۱۴۰۳ دی ۸, شنبه

ماجراهای کاظمی جان

 *

گلو درد عجیب غریبی دارم . تمام بیماریهای خطرناک

مرتبط با این رو چک میکنم. انواع سرطانها رو شامل میشه

ناپروکسن میخورم بهتر شم . بهتر میشم

وسطهای هفته حس میکنم یه چیزی تو گلوم گیر کرده

سرچ میکنم و باز لیستی از امراض مختلف ردیف میشن

اونم برطرف میشه و باز درد دیگه ای از جای دیگه ای میزنه بیرون

*

با دوستام میریم کنسرت الکترونیکی امیردارابی

کل خاندان سارا اینا و مجید . یک رستوران

خوب شام میخوریم و بعد میریم سمت سالن

مجید که کت پوشیده رو سوژه میکنیم و یهش میگیم

اقای کاظمی که مثلا کارمند یک اداره دولتیه

توی سالن صندلیمون قر و قاطی میشهو دقایق 

زیادی معطل میشیم تا جامون اوکی شه

اجرای خوبیه و بچه ها راضی هستند این خیلی خوبه

*

با کمترین تمرین میرم کلاس و بازخورد بدی نمیگیرم

درس جدیدی میگیریم . حرف میزنیم و تو راهرو 

خواهرای استاد رو میبینم و به نحوه جفت کردن کفشام

گیر میدن

*

پنجشنبه برای اولین بار با لارا قرار میذاریم

بریم تیاتر زودتر میرسیم و  میریم کافه

بازی استقلال مساوی میشه و خوشحالم

در مورد مسایل مختلفی حرف میزنیم

میریم تیاتر و نمایش بدی رو نمیبینیم

اسنپ میگیره و میره خونه منم میرم یه طباخی

و سیرابی میخورم

*

اذر میگه حال  خیلی بده. روحی و جسمی

ظاهرا با اقایی به مشکل خورده و رفتن تو کمای 

عاطفی . داریم به لحظات ملکوتی تهش زمستونه بترس

و اخرش قشنگه نزدیک میشیم



۱۴۰۳ دی ۱, شنبه

یلدای طولانی

*

اتفاقی که منتظرش بودم بالاخره افتاد 

اذر پیام داد و گفت رابطه ح با دوست پسر جدیدش وارد سرازیری شده

اتفاقی که منو از عمق افسردگی به اوج رسوند

جایی که بالاخره حس کردم خدا انقام تمام روزها و شبهایی که سخت

گذروندم رو گرفت

*

گاهی برای دلگرمی نیاز به توجه دوستات داری

سارا یه پست اینستاگرامی میفرسته و توش از من بعنوان دوست

تشکرمیکنه چون تو روزایی که حالش بد بود کنارش بودم

*

روزط کلاس خودم رو زودتر از همیشه میرسونم

بد نیستم و استاد راضیه . درسهای طولانی ای رو میده

میخندیم . روزایی که حالش خوبه خیلی خوش میگذره

بهعش کتاب داها رو بعنوان هدیه میدم و شب استوری میکنه

چون که تولدشه

*

یک شب قبل از شب یلدا خونه مادربزرگیم . گلوم درد میکنه ولی تووجهی بهش نمیکنم

مهمونی بد نمیگذره . بچه نگار تمام شب گریه میکنه

اخر شب میرن براش دارو میخرن . حسین زاده فال حافظ میگیره ولی

انقدر نیما و رامتین مکسخره بازی در میارن که قضیه به لش کشیده میشه

*

خانم میم بالاخره دندون لق رابطه اش با اقای روانشناس منطقی رو

میکنه میندازه دور . تماما این روزها با احترام ازش حرف زد

فکر میکنم چرا ادمها انقدر خوشبختن که به سختی کنار گذاشته میشن

و من کمتر از یک روز فراموش میشم

*


عمورضا و پدر میرن ابن بابویه و بعد میان خونه ما. تمام جمعه در خدمت عمورضا

و خالی بندیهاشیم . اون میره مامانی میاد مامانی یره شقایق زنگ میزنه

و میگه جوابشون اومده و ویزای 5 ساله گرفتن 

ودوباره مامانی میاد بالا

خسته ام . میخوام بخوابم و بمیرم

به روزهای گند زندگی سرما و بیس برقی هم اضافه میشه

وینتر ایز کامینگ


۱۴۰۳ آذر ۲۴, شنبه

در هوای الوده

*

وضعیت بد و اخر الزمانی ای را تجربه میکنیم

هوا کثیف گاز و برق داغان و کارها شل و ول

شنبه است و خبری به اون صورت نیست

میشینم بازی پرسپولیس رو ببینم 

میبازیم . خدا روشکر ترافیک حداقل زیاد نیست

میرسم خونه استقلال میبره و از فردا باید عر عر پیمان رو تحمل کنیم

*

حالم خوش نیس. 18 اذر رویایی دو سال پیش رو به یاد میارم

و همزمان اذر یه نوشته از ح نشونم میده که منو فاقد احترام خطاب کرده

منی که ادم امنش بودم مثلا. دلگیرم اولین چیزی که به ذهنم میرسه

تعطیل کردن کلاسه

*

دوشنبه میرم کنسرت اقای ازاد . ارکستر کتفاوتی داره

از موسیقیش لذت میبرم. واقعا همه چی عالی و تمیزه

جلوی من دوست نوازنده پرکاشنه که مرتب از اون فیلم میگیره

*

برای بازی پرسپولیس کا رو زود تعطیل میکنم و میرم 

خونه بازی رو میبریم و بخیر میگذره

*

تیاتر داریم و استرس دارم که کار خیلی طول بکشه

نمیکشه و میرم خونه. خونه برق میره و وقتی میاد

که از در دارم میرم بیرون

میرم دنبال مجید و وقتی میرسیم سارا و ملود هنوز نرسیدن

برق رفته و همه جا تاریکه. بچه ها میان 

و با یک ساعت تاخیر شروع میشه

تیاتر خوبیه. بعدش میریم ریحون و تعطیله

به ناچار میریم نایب . غذای خوبی میخوریم 

برمیگردیم خونه مجید سر راه گل میگیره از سارا

*

جمعه بی حوصله با اومدن اقای کرمی تکمیل میشه

رسیورش رو اورده شفق براش درست کنه

بارون میاد ولی حال ندارم از خونه برمبیرون

جاش جوکر میبینم و فوق العاده بی مزه اس


۱۴۰۳ آذر ۱۰, شنبه

ضعیف ترین ورژن

*

فکر میکنم به دیوثی افتادم. هر روز و هرلحظه به ح فکر میکنم

حس میکنم روح و فکر و جسمم رو دارم به خاطرش از دست میدم

ضعیف ترین ورژن من داره منو از پا در میاذه

*

شنبه رو به سختی میرم سرکار . هفته قبل ویروس گوارشی 

منو زد زمین . اسهال و تهوع . به لطف سرمهای رحمانی

به زندگی برگشتم . بین سرم اول و دوم رحمانی برق رفته بود

و بیمارایی که از طول دادنش شاکی بودن باید تو تاریکی سرم میزدن

*

استاد چشماش رو پیش جوادی عمل کرده و ظاهرا یه دکتر

خانومی اونو عمل کرد . شب قبل از کلاس مسیج میده

و میگه تعطیله. بسیار خوشحال میشم

*

با دایی روز فوتبال کنسرت  اقای تاج رو داریم . سر تایم میرسم 

بازی رو از روی لایو اسکور دنبال میکنم که مساوی میشه

اجرای بدی نیست. یه نفر شبیه حسن پشه رو میبینیم

تصمیم میگیرم برگشتنی برم سیرابی بخورم ولی پشیمون میشم

*

برای سه شنبه تیاتر انفرادی دارم . در مورد ایرج میرزا و با گروه خالتور 

ولشدگان اجرای بدی نیست کمی میخندم توی سالن چشم میندازم تا شاید

اتفاقی ببینمش

*

با سارا و مجید یه تیاتر دیگه داریم . با ترافیکی که بود دنبال سارا

نمیرسم برم . اونجا همو میبینیم . همچنان لای جمعیت چشم میندازم

نیست . از نمایش لذت میبرم و بعدش توی سگ سرما 

میریم یه پیتزایی توی تخت طاووس . پیتزاش خوبه و مجید و سارا

در مورد نتانیاهو بحث میکننو مجید به شکل مشکوکی میپیچه میره

*

جمعه کسل کننده رو میخوام استراحت کنم ولی کتی دعوتمون میکنه باغ

جوجه ظهر جمعه رو. میزنم میخوابم و بعدش میرم سمت باغ. سرده

خدارو شکر هیتر زیر میز هست و گرم میشیم . کتی خاطرات تایلند

و دوست دیوونه اش فاطیما رو میگه و میخندیم .وقتی میرسم خونه ساعت

1 شبه و من به این فکر میکنم که چرا این زندگی این شکل از تنهایی رو به من

تحمیل کرده

۱۴۰۳ آبان ۲۶, شنبه

نو تایتل

 *

وضعیت دفتر همچنان متشنج از دعوای وحید و ایرجه

ایرج جمع میکنه که بره ولی م بهش میگم بره انبار 

و با صولت صحبت کنه 

در نهایت تصمیم میگیرن که جای ارج و اکبر رو عوض کنن

ایرج همچنان ناراضیه و پیمان به شدت گذاشته پشت ماجرا

که ایرج و میرزایی رو بیرون کنه

*

توی کلاس این هفته خوب نیستم و اخر کلاس

نسرین منو بیرون میکنه! مشخصا تمرینام کمه

و دارم شبیه شاردای خنگ میشم و این برای خودم هم

ترسناکه

*/

اخر هفته با دوستام برنامه نمیکنم و به جاش 

با مادربزرگ و پدر و مامان میریم سینما

فیلم زرافه ها

زود میرسیم . جامون بد نیست و سینما شلوغه و رفت و  امد زیاده

بعد از فیلم متوجه میشم فیلم مورد توجهشون نبوده

یه نفرم اخر فیلم فحش میده میره بیرون

و من تازه میفهمم چقدر از ادمای عادی توی جامعه 

فاصله گرفتم. یه مشت ادم دور از جامعه شدیم که چیزایی رو دوست داریم 

که هیشکی دوست نداره و فکر میکنیم این نقطه برتری ماست

ولی همچنان ریده ایم و زندگی شاد و موفقیت سهم اوناس

۱۴۰۳ آبان ۵, شنبه

همچنان گوش

*

درگیری من وگوش ادامه داره شنبه میرم و ام ار ای رو به دکتر نشون میدم

زمان زیادی میشینم تا نوبتم شه

جواب ام ار ای خوبه  ولی تست شنوایی سنجی میده

میرم پیش اقای کچل مهربان

شلوغه. وسط شلوغیا منشی شون قهر میکنه و میره

وقتی جواب اماده میشه که دکتر رفته

قبل از رفتن به خونه یه سوسیس سیب زمینی مسعود

سفارش میدم و میرم خونه. نیما قراره بیاد و قرارداد خونه 

شقایق رو تمدید کنه . تو خونه سر دیر اومدن نیما دعواس

ولی سر تایم میاد. کار انجام میشه و شام میخوریم

من که سیرم سالاد میخورم . نیما سر شام تعریف 

میکنه که روزی که دزد خونه شون رو زد و طلاهای مامانش رو با کاغذ خریداش

بردچیزی پیدا نکرده بوده و اموال مسروقه رو تو کیف مدررسه این ریخته بوده و اینم ناراحت بوده

که فردا چجوری بره مدرسه

*

بین مریض بنا میشه برم تو مطب دکتر . با این حال سه چهار نفر قبل از من میرن تو

دکتر همه چی رو اوکی اعلام میکنه و منت خر ذوق میزنم بیرون و یادم میره

 بپرسم برای گوش هوا گرفته چه کنم . به خودم  فحش میدم . شب پرسپولیس بازی داره

میبازه و من هم ناراحت باخت تیمم و هم سوالی که از دکتر نپرسیدم

*

پنجشنبه با مجید و سارا میریم تیاتر . از صبحش استرس گرفتم که کارا طولانی بشه و نرسم

هوس کله پاچه کردم پس صبح زودتر راه میفتم و کله رو میزنم 

شاید پنجشنبه ها رو روتین این کار کنم

. دنبال بچه ها میرم و زودتر از موعد میرسیم . نمنمایش خوبی نیست

چبرای شام میریم جایی که سارا میگه برخلاف سرچ مجید جای نشستن و محیط گرم

و صمیمی نداره میگیریم میریم خونه سارا و فیلم در بلژیک رو میبینیم

سر دردای عجیب و حالات بد تو گوشم حس میکنم. غذاش خوب بود

*

جمعه تمام وقت توی تختم عصر میرم و قطره ارتلاک میگیرم . ظهر همه بهشت زهرا رفتن

و نگار بچه رو برده بالای قبر مادرش . صحنه دردناک و اشک اوریه. زندگی یه درام 

ازار دهنده اس . اخر شب با مولود حرف میزنم که از رابطه اش راضیه 

دوست پسرش رو نشونم میده و اخرین امید من به رابطه با اون خاموش میشه

۱۴۰۳ مهر ۲۸, شنبه

تنهاییام؟غمت نیست

درست  در زمانی که منتظری همه چی خوب پیش بره

همه چی خراب میشه

گرفتگی گوشم برمیگرده و از بین رحمانی و هدایتی متخصص گوش

از دومی وقت میگیرم . میرسم و منشی میگه 40 دقیقه از الان زمان معطلی تونه

میرم تو ماشین میشینم و مردم رو نگاه میکنم

که میخندن خوشحالن عاشقن و زندگیشون در جریانه

یاد روزی میفتم که با ح اومدیم پیش این دکتر و دعواش شد

ح بی معرفتی که بلاکم کرده و حتی اگه بفهمه من مردم

ککش هم نمیگزه

دکتر تست شنوایی سنجی میده

مسول تست ادم خوش اخلاق و مهربونیه بر خلاف تمام ادمایی 

که امروز باهاشون سر و کار داشتم

تست رو دکتر میبینه و میگه موردت اورژانسیه

امپول و کورتون میده . میرم بیمارستان و تزریق رو انجام بدم

تزریقاتیه گفت شل کن گفتم حاجی ما خیلی وقته شل کردیم

امپول رو بد میزنه با درد میرم خونه

*

از یه دکتر دیگه وقت کیگیرم و میرم. حجم کورتونها انقدر زیاده که میگرخم

دکتر دوم بعد از چند تا تست همون دتاروها رو مینویسه و البته ام ار ای

و البته توصیه به تزریق. میگرخم قدری. تست فشار گوش رو هم به تستها اضافه میکنه

و میرم و پیش همون اقا انجام میدم

اقا میگه بیا یه نتوار جدید از گوشت بگیر چون بهتر شده انگار

*

جمعه وقت ام ار ای داریم . تا جمعه کلی کولی بازی دراوردم

گوشم خوب نیست و میترسم

صالح قرارا میشه باهام بیاد. دم رفتن کارت ملیم رو پیدا نمیکنم و کل اتاق 

رو به هم میریزم . نهایتا با کارت ملی قدیمیم میرم 

پذیرش میشم و برای گرفتن دارویی باید برم داروخونه

مسول پذیرش کلییک اشتباهی اسمم رو عابدین مینوسیه و الاف میشم

وقتی برمیگردم صالح هم اومده. صدامون میکنن میریم بالا

انژوکت به دستم میزنن و میرم برای ام ار ای

نتیجه اش رو میگیرم و میرم خونه 6 ساعته هیچی نخوردم و به لطف

کورتون اژدهای سیری ناپذیری ام

در دسترس ترین جای ممکن کارت ملیم پیدا میشه

تولد خاله رو تبریک میگم 

بازی استقلال رو میبینم که سه تا گل میخوره

میرم تو رختخوابم و به تنهاییام بیشتر فکر میکنم



۱۴۰۳ مهر ۲۱, شنبه

حال من بی تو

*

بعد از هزاار سال قراره برم کلاس

بارگیری ها کمه

دقیقا لحظه رفتن من مشخص میشه 20تا ماشین اونجان

صولت قرار میشه بره پیس ماشال

من به کلاس میرسم . اونقدرام بد نیستم به نظر خودم

کارای کارخونه تا شب طول میکشه

*

بلیت کنسرت دارم . تنهایی میرم . سر تایم میرسم

معطل میشیم تا وارد سالن شیم

اجرای دارابی فوق العاده اس

لذتت موسیقی رو میبرم

با حال خوب میرم خونه

*

کنسرت عصار رو  داریم . ظهر کارا زود جمع میشه

ماشین رو میذارم دم دکون بابک  سعی میکنم بخوابم ولی 

نمیشه . عصر میرم دنبال مجید. دم سالن کنسرت

سارا و حسام رو میبینم . صالح پیام داده حال باباش خوب نیس

و برنامه صبحانه فردا کنسله

کنسرت سر تایم شروع میشه . بغل دست من یه زوج عجیب 

غریب نشستن که با اهنگها به وجد میان . این سالن  برای من

خاطرات زیادی داره .کنسرتهای زمان مجله و روزهایی 

که به خواهر و مجتبی میومدیم 

از حال من بی تو فیلم میگیرم. به اندازه شب قبل خوش نمیگذره

بعد از کنسرت میریم ذستارخان برای شام. جا پارک سخت پیدا 

میکنم غذای بدی میخوریم . سارا یوهو میگه تول حسامه

حسام کلافه و سر در گمه. مجید در خلال حرفاش میگه ح 

استوری دست و ابمیوه با یه مرد گذاشته و میرینه تو همه چی

*

جمعه دلتنگی . همه اش خوابم و همه اش تو فکر . دلم میخواد ح برگرده

عصر به هوای بیرون رفتن میرم دم خونشون و رد میشم

برگشتنی هم همینطور . امشبم میگذره و نمیبینمش

دلم برای خودم میسوزه و حال من بی تو

۱۴۰۳ مهر ۱۴, شنبه

تو قلب من یه امپراتوره

 *

هفته پرتلاطم با حمله موشکی اسراییل به ایران و حمله تلگرامی من با ح

شروع میشه . اخرین تلاشهای من برای ارام گرفتن

برای برگرداندن 

منی که خود خواسته میخواستم از رابطه بیام بیرون

حالا دارم تقلا میکنم که برگردم به موقعیتی که

کسی بهتر از من پولدار تر از من و احتمالا

بلد تر از من پرش کرده . تمام اینها به تنهایی غم انگیزن

برای منی که تنها ترین موجود ممکن شدم

منی که دوستای زیاد رو از دست دادم و از جریان عادی 

زندگی جا موندم ح برای اولینبار و احتمالا تا ابد منو بلاک

میکنه و حتی استوریهای واتساپم رو میوت میکنه

در اخرین پیام میگه رابطه اش جدیه  و قراره خانواده ها هم

یکدیگر رو ببینین . این پایان احتمالی عمیق ترین رابطه زندگی من بود

تو قلب من یه امپراتوره

*

بدنبال داستانهای جنگ شقایق ناراحت و افسرده 

صحبت از برگشتن میکنه

کاش حداقل الان این تصمیم رو گیره

*

یکی از روزهای میایم سر کار و میبینیم باز مجوز قطع شده

غلامی تو سر زنون میره پایین و میگن مشکلی نبوده و نباید قطع

باشیم . مشخص میشه سازمان به اشتباه مارو قطع کرده

با این حال صبر میکنیم تا وصل شه . نمیشه حتی ساعت 12 شب

صولتی لپ تاپ رو برده خونه تا به محض وصل شدن بارنامه شونو بزنه

چهار صبح وصل میشه خطر از ما عبور میکنه

*

جمعهرو گذاشتم برای ژینا . تا اخرین لحظات ققبل از رفتن 

نگاهم به گوشی بود که  شیاد خبری از ح بشه . من دیوونم

میرم دنبالش. برخلاف تصورم خوشگل تر شده

دلم میخواد براش بمیرم

معاشرت خوبی بود شب حس میکنم اشتهام باز شده

شاید این غصه منو از پا در بیاره

شایدم نه ورژنیقوی تر از قبل برام بسازه

۱۴۰۳ مهر ۷, شنبه

تنها

 *

یکشنبه اولین روز کاری بعد از تعطیلات هست و  من کله سحر میام تا ماشین سارا رو بگیرم

بار روغن موتوری دارن که یه کارتنش عقب ماشینه . ماشین رو زود میگیرم میره و بار میزنه

و کار خیلی سریع و شسته رفته انجام میشه 

کار کردن برای اشنا سخته استرس داره و همه اش نگران اب روت هستی

*

با ح چت میکنیم و طبیعتا کار به دعوای اخرش میکشه همه چی ازپیشنهاد تیاتر بهش

شروع میشه و ناگکهان بغض حسادت من به رابطه جدیدش میترکه

مجبورش میکنم کاغذ روی دیوار که براش نوشته بودم عشق همیشه در مراجعه است

رو پاره کنه. میکنه . عشقهای قبل از این اقاهه سو تفاهم بود!

*

روز پر استرس دربی کار زود تموم میشه و راس فوتبال میرسم خونه

تیممون بازی بهتری میکنه و در نهایت میبره . برای دقایقی از حال کثافتم میام بیرون


مهمونی عید ما با تاخیر انجام میشه .  روزکاری سبکیه که با معاینه فنی 

و تعویض روغنی شلوغ میشه . شب همه به اضافه رامتین و حسن و محسن 

میان . مهمونی طولانی و کسل کننده . بچه ها انقدر ایرن رو از دست به اون دست

میکشن که بچه کلافه میشه . پدرم که صبح افتاده تو جوب و ما حسابی خوش شانس بودیم

ماجراش رو تعریف میکنه و حسین زاده استیل مسخره کردن میگیره . دوست دارم

برینم بهش ولی خونسردی رو حفظ میکنم 

*

جمعه میرم پیش سارا و خبر ترور شدن نرولا رو با هم مرور میکنیم . با سیاوش 

قرار دارم و نمیرم . حوصله ندارم اکتهای عاشقانه ح به دوست پسر جدیدش اذیتم

میکنه تو توییتر فعالیت نمیکنم تا اکتی از ح ببینم من ادم فراموش شده زندگی همه ام

من تنهام . کاملا تنها.

۱۴۰۳ شهریور ۱۷, شنبه

چقدر خوب

امروز چهل ساله شدم

مبارک باشه . چه فرقی با سایر تولدهای عمرم داره؟

هیچ!!

چه فرقی با روزهای دیگه داره؟

هیچ!

*

بعد از مدتها نژادی و عیالش میان دم خونمون . دلم براشون تنگ شده بود

میریم تا یه بستنی با هم بخوریم . بستنی نعمت رو پیدا نمیکنیم

درنهایت میریم نوروز . بهم کادو تولدم رو میدن. یه پیرهن طرح هاوایی و

کتاب کریم شیره ای .دوستانی بهتر از اب روان


*

در هفته پر تعطیلات دوشنبه رو انتخاب میکنیم برای کلاس رفتن

بعد از کلاس میشینم پشت ماشین 

استارت نمیخوره. چقدر عالی. تلاش بیفایده است

روشن نمیشه . شارژ گوشی؟7 درصد. خیلی هم خوب

زنگ میزنم امداد خودرو . نمیتونم ادرس بهش بدم

در نهایت لوکیشن برای پدر میفرستم و میاد . لوکیشن براش باز نمیشه

سر میدون شیان می ایستم . پیدا میکنیم همو با باطری به باطری 

ماشین رو روشن میکنیم و با بدختی میرسیم خونه

از امداد خودرو باطری میگیریم و تو ماشین نصب میکنیم

*

توی گوشم حس لرزش دارم و صدای بم. از دکتر گوش و البته رحمانی

وقت میگیرم . منشیش شیش و نیم وقت میده .میگم میشه دیرتر وقت بدین میگه نه

حدود هفت میرسم و اولین نفر لیستم. میرم تو اتاق . دکتر میگه پژمرده شدی و اینا

میگه گوشم عفونت کرده و دارو و امپول بهم اماله میکنه. چقدر عالی

*

جمعه با مجید و سارا میریم سینما. فیلم قیف . بد نیست میخندیم 

قبل از فیلم برای خوراکی میریم بوفه اقاهه میگه اب داریم ولی گرمه

میگم سه تا آب گرم بده و رفقا میخندن بعد از فیلم با مجید میریم شام

سارا برای عقب نیفتادن از کلاس سنتورش با ما نمیاد همبرگر خوبی 

میخوریم. کون لق اونایی که اولینبار باهاشون اومدیم اینجا


۱۴۰۳ شهریور ۱۰, شنبه

دعا برای گیاهان کنج اتاق

 *

تعطیلی وسط هفته کمک میکنه ریکاوری  کنم

خستگی از شدت بالای کارا ازار دهندس . مثل ادمهای بیابون شدم

خدا پدر شبکه های اجتماعی رو بیامرزه

که تو اجتماع نیستی ولی تو اجتماع نگهت میداره

عصر روز تعطیل برای دادن محموله ای یمرم خونه 

صالح . از شدت سرو صدای بچه هاش دیوونه میشیم

در نهایت تصمیم میگیریم بریم بستنی ناصر

یه کم اقای همسایه نفس بکشه

صاح اینا ماشینی رو خریدن که من تو رویام

دوست داشتم دشاته باشم . این بار هزارمه که صالح

ارزوی منو زندگی میکنه! تو بگو چی دوست داری همونو ارزو کنم

*

سیستم از طرف سازمان غیر فعال میشه

در روزی که ماشالا  اول وقت ده تا ماشین اماده داره

صالح و غلامی تو سر زنون میرن سازمان

علت؟ بدهی دارایی. بارنامه ها رو به شکل پ دی اف

میزنم. صولتی غلامی رو میبره کارخونه تا ببینه

سهل انگاریش چه به روز ما میاره. در نهایت خوش شانسی

پنج عصر وصل میشیمن و تا حوالی 9  شب سرکاریم

چیزی شبیه جنازه از من میرسه خونه

*

خانم اشرف برای نظافت میاد خونه ما برای امر نظافت

طبق معمول ناز و گوزش زیاده

قراره که دوشنبه و سه شنبه بیاد ولی دوشنبه رو کنسل میکنه و 

سه شنبه و چهارشنبه میاد برای محافظت از گیاهان

اونا رو میبرم روی پیش خون اشپزخانه

فرداش میبینم برگ گیاهان حال خوبی ندارن

منتقل میکنم تو اتاق خودم دوباره

متاسفانه حالشون خوب نیست

*

پنجشنبه مهمونی خونه خاله لیلا. همه هستیم

همایون دیر میاد و نیما و دوستش مست و پاتیل 

میان. واکنشهای خاله شوکت ارامش قبل از توفان رو نشون 

میده. بازی استقلال رو میبینیم که میبازه

اخر شب تقریبا بوی الکل از در و دیوار میزنه بیرون

خدا روشکر خواهر ما نیست تا همه چی بیفته گردن اون

*

جمعه رو به استراحت میگذرونم 

خدا روشکر گوشیم سایلنته چون از 8 صبح پیمان 

داشته زنگ میزده . بارنامه هاشونو میزنم

اخر شب پرسپولیس میبره و خستگی هفته داغون 

از تنم خارج میشه



۱۴۰۳ شهریور ۵, دوشنبه

جنجال در شهر!

 *

تصمیم میگیرمروی لپ تاپ برنامه رو بریزم که کمتر مجبور باشم 

توی دفتر  بمونم . ویندوز رو به سختی عوض میکنم 

چندر روز که کار زیاده و فرصت نمیشه

یک روزش رو میفهمم که سی دی درایو کار نمیکنه و در نهات 

مجهز میشیم به ویندوز 11 ولی برنامه روش ران نمیشه

ظاهرا این مشکلات حل نخواهدشد

*

ح تو توییترش شدیدا ابراز دلتنگی میکنه

نسبت به اکسی که شاید منم

علیرغم نیازهای جسمی و احساس تنهایی مقاومت میکنم

میدونم که اگه برم موقع برگشت به خونه مثل سگ پشیمون میشم

*

صبح اول وقت سیستم قطع میشه . به علت ریالی 

سایت پرداخت قطعه . مهندس رد میده رو غلامی

همه پرامون ریخته . غلامی  دوان دوان میره پایین تا

تدبیری پیدا کنه . پولمون کمه . مهندس به بچه ها میگه پول بدن

اونا میگن نداریم کارت کشیدیم

مهندس منفجر میشه و میگه تا 6 صبر میکنین من بیام وگرنه کلید رو بذارین

رو میز و برین . به همه برمیخوره. درنهایت مشکل حل میشه

ولی جو دفتر متشنجه. حس میکنم هیجان حرفهای صولی رو پیمان

زیاد کرده . فقط برای اینکه اتفاقی اخیر خودش رو توجیه کنه و بگه حق با من بود

از مهندس میخوام از ایرج عذرخواهی کنه . این کار رو میکنه و شر میخوابه

*

پنجشنبه اس و به اصرار مهندس میرم انبار کارخونه. بکاپی که

از سیستم  خودم گرفتم رو روش میارم بالا. با اقای ماشلا عضو 

جدید برای اولین بار رو به رو میشم. یه پیر مرد لاغر و اسلوموشن

و کاملا در تضا با پلن سرعتی مد نظر. صولتی میره و منم میرم سمت خونه

شب فوتبال پرسپولیسه با گل دقایق اخر جلوی تراکتور مساوی میکنیم

۱۴۰۳ مرداد ۲۷, شنبه

بازگشت هیولای روی اعصاب

 *

رییس تصمیم میگیره پیمان رو برگردونه

جلسه میذاریم برای روز یکشنبه 

بعد از کلاس. اقای یاشار هم میاد

میریم کافه . صحبت میکنیم . تلاشها جواب میده 

و در نهایت اشتی میکنن . اوج ماجرا اونجاس که وسط

بحث ما اندی پلی میشه و یه گروهی جشن تولد میگیرن 

این ماجرا هم به پایان میرسه. پیمان از شرایط دفتر

طاهر اینا شاکیه میگه تو دو وجب جا انقدر سیگار و تریاک میکشن

که ادم سر صبح خمیازه میکشه

*

هر روزدیرتر از روز قبل میرم خونه و این روند تبدیل به عادی شدن

میشه. کسی از دی اومدنم تعجب نمیکنه

شاید فرصت مناسبی باشه برای فکرنکردن به همه چیز

خوبی کار زیاد اینه که فکر کردن رو کم میکنه

وقت سلمونی دارم برای ساعت هفت ولی نمیرسم و برای فردا قطعیش

میکنم . حمید سلمونی احتمالا از لجش میرینه توی خط ریشم


*

پنجشنبه اس و دلم میخواد زودتر به فوتبال برسم با این حال

تا دیروقت دفتریم. برق ما میره و بغلی ها نیستن موتور برق بگیریم

اونورم باسکول خرابه . شانس میاریم و برق ما همزمان با باسکول اونا میاد

نیمه اول رو توی راه گوش میدم و نیمه دوم رو توخونه میبینم

بازی لوس و مساوی تموم میشه

*

غنچه های یاس توی خونه میشکفه و مامانم بعد از بو کردنشون احساساتی میشه

دوتاش رو میدم برای مادربزرگ و نتیجه اش ایرن

*

جمعه ناهار پایین دعوتیم. همه هستن حوصله جمعهای خانوادگی رو ندارم

با این حال میرم . حدودای عصر دوستای نیما و رضا میان و دقیقا در همون دقایق

کولر خراب میشه . با پنکه ادامه میدیم و همه خیس عرقن

*

بلیت تیاتر داریم . با سارا و مجید و مجید طبق ایام گذشته 

تلفنش رو جواب نمیده تا این احتمال پیش بیاد که نیاد

در نهایت میاد . ترافیکه و نمیرسم برم دنبالش . سر تایم میرسیم

نمایش بدی نیست . بعد از اون میریم برای شام به رستوران اکوانگ

سارا برام کتابی رو خریده که هفته پیش خریده بودم!! این هم شانس مایه!!

۱۴۰۳ مرداد ۲۰, شنبه

راه خونه دوره

 روزهای عشق و حال به پایان رسید 

میدونم کی میام سر کار ولی کی برمیگردمش مشخص نیست

وقتی میرسم خونه فقط جنازه ای از من مونده که به هیچکدوم

از کارای مدنظرش نمیرسه

نه ساز میزنه نه کتاب میخونه نه مجله و نه هیچ کار دیگه ای

یکی از شبا انقدر دیر میرسم که نفسم بالا نمیاد

یه روز پرینتر و یه صندلی و چندتا بساط رو برمیدارم ومیرم

کارخونه پیش اقاگری . براش ناهار میگیرم 

وقتی میرسم از گرسنه گی داره پس میفته

براش مودم و پرینتر رو اوکی میکنم تا راحت تر کار کنه

حجم کار بالا سود کار پایین!فعلا همین بساطه

*

یاسی که خریدم رو برمیدارم و میرم تو پارکینگ و میکارمش توی گلدونی

که تا حالا هیچ گیاهی رو زنده نگه نداشته 

از شاخه هاش قلمه میزنم و میذارم کنار 

نیلوفرم چهار برگ شده و گل سنگم سه برگ

متاسفانه جایی خوندم که عمر گل سنگ کوتاهه 

چه  غم انگیز

\*

در راه رفتن به سرکار حواسم پرت میشه و میزنم به ماشین جلویی

جلوپنجره و ابروسییم میشکنه موقع برگشت حس میکنم کولرباد داغ میزنه

امپرم داره میره بالا . میزنم کنار . کولر رو خاموش میکنم میاد پایین

میفهمم که در اثر تصادف به مشکل خوردم

مشخص میشه فن ماشین به ایراد خورده 

700تومن خرج این بی احتیاطی میشه

*

عمو رضا و مریم و عمه شمسی میان خونمون

تنها چیزی که میتونست اینهفته سمی رو سمی تر کنه همین بود

عمورضا متلک میندازه سر وی پی انگ

براش یدونه میخرم نصب میکنم و عشق میکنه

سعی میکنه با من گرم بگیره 

اخر شب دعوتم میکنه خونش .تنهایی ادم رو به پفیوزی میندازه

ما اینجوری نشیم حالا!

۱۴۰۳ مرداد ۱۳, شنبه

تنها میشویم

 *

صولتی و پیمان زدن به تیپ و تاپ هم و ظاهرا پیمان تصمیم 

گرفته دیگه نیاد اینجا

صولتی پنجشنبه زنگ  میزنه بهش و میگه فردا برو دفتر 

و سر همین دعواشون میشه و از اونجا که هردو بی اعصابن

کار به جاهای بارک میکشه

با توجه به اینکه وضع کار خرابه صولتی تصمیم گرفته بره تو کارخونه

مقرب اینا بشینه و بارنامه های بارهای فله شون رو بهشون بده

کار من زیاد میشه و خسته کننده تر

به طوری که از شدت خستگی روز کلاس همه رو غلط و بد میزنم

استاد حالم رو میفهمه و چیزی بهم نمیگه

روزهای خوبمون زیاد بود زیادترم شد

*

همیشه دلم خوش بود تو زندگی از هرچی شانس نیاوردم

از دوست شانس اوردم و حالا که بیشتر پنجشنبه ها با خودمم

میفهمم که روی هیچ ادمی نمیشه حساب کرد نسانها در نهایت 

تنهان

*

نیلوفر پیچ بالارونده سر از خاک بیرون اورده

تماشا میکنم و لذت میبرم . تنها دلخوشی این روزها

از شمال دوتا نهال یاس سفارش داده بودم

که رسیدن ترمینال شرق دوان دوان میرم و میگیرم 

یکیشون غنچه داده . امیدوارم بزودی گل بدن 

این یاس منو یاد مادرجون میندازه. روزهای بچگیمون 

که یاس های  حیاط خونه شکوفه رو میچیدیم و میریختیم توجانماز 

مادرجون . نمیدونم اثرات چیه ولی دلم میخواد برگردم به کودکی

*


۱۴۰۳ مرداد ۶, شنبه

جنون

چیزی شبیه جنون

ساعتهای متمادی به موبایل خیره میشم 

پیگیر اخبار خوب و بد فوتبالم

استرس میگیرم تپش قلب این همه چرا؟

از این روحیه ضعیف خودم بدم میاد شاید براش روزی

به روانپزشک مراجعه کنم

*

روزی دو ساعت برقهای مارو قطع میکنن 

توی گرما میشینم تا برق بیاد و وقتی که اومد کامپیوتر 

رو روشن میکنم می رم خونه . باربری سمت چپ ما

موتور برق داره . سفری ازش سیم گرفته و مواقع ضروری استفاده 

میکنیم خودمونم داریم دنبال موتور برق مناسب میگردیم

*

پدر سپیده دوست سابق مجید به  رحمت خدا رفت

برای مراسم ختمش با مجید و عمو میریم مسجد

فرساد و معصومه هم هستن 

هیچ چیز تلخ تر از تماشای چهره غمبار و داغ دیده یه ادم 

نیست . گاهی به مرگ پدر و مادر فکر میکنم ناخواسته اشک تو چشام جمع میشه

سیاوش بعد از ده سال یا معصومه اینا رو میبینه و خیلی گرم و صمیمی

تایپ سیاوش همینه جلوی روی طرف یه جوره و پشت سرش یه جور

*

به تنهایی میرم تماشای تیاتر کمدی . اونقدر خنده دار نیست که مردم

میخندن خدا رو شکر  زود تموم میشه و خداروشکر تر که کسی رو همراه خودم نکردم.

*

در راستای کشت صنعت انفرادیم 

دو گلدون کاشتم  یکیش رو به یاد دوست جدیدی که

ترکیه زندگی میکنه و حتما اگه تهران بود محل سگ به ما نمیداد

*

۱۴۰۳ تیر ۳۰, شنبه

ایرن

 *

روزهای غمبار و تنهایی

انگار که یک بمب خورده وسط روابطم

منی که همیشه مردد بودم که امروز و این هفته با کی برم بیرون

حالا روزهای تعطیلی رو میشینم  تو خونه و انقدر به موبایل خیره میشم که چشام

درد بگیرن

*

از سفر کردان که برمیگردیم میره تو مخم سیگار ایکاس بخرم

.انلاین سفارش میدم و برام میارن . تو اولین تجربه سیگار کام نمیده

به نظرم خراب بوده و بهم انداختن بررسی های میدانی نشان میده

که یه فیلتر توش شکوندم. در نمیاد . میرم از داروخونه یک موچین میخرم

.با موچین در میارم و اوکی میشه

*

ایرن دختر نگار و نوه وحیده به شکل ناغافل به دنیا میاد

یک هفته زود تر از موعد مقرر .بریا نقاحت میارنش خونه مادربزرگه

تمام فامیل جمع شدن و جای خواهره خالیه قرار بر این بود که بابای نگار

هم بیاد که انگار از رفتار توی بیمارستان خانواده ما ناراحت شد و نیامد

۱۴۰۳ تیر ۱۶, شنبه

جوانه

 *

دومین گیاهی که کاشتم هم سر از خاک بیرون اورد و روز به روز داره قد میکشه

تو فصل تاراج درخت جوونه یعنی یک قیام

*

فوتبال بلژیک فرانسه رو بیخیال میشسم و با دایی میریم

مراسم یاد بود استاد کیانی نژاد 

جوونتر که بودم عاشق اهنگسازیش بودم

به هنرش تو رویای خودم امتیاز میدادم و از شنیدن کارهاش لذت میبردم

برنامه با سخنرانی و اجرای موسیقی ادامه پیدا میکنه

وحید تاج و علیشاپور هم میخونن . لذت میبرم از موسیقی زنده

و ناراحتم از اینکه چقدر پیر شدن

*

در حال خوندن کتابی از اسماعیل کاداره هستم که خبر مرگش

رو میشنوم . تازه داشتم از اشنایی با کتاباش لذت میبردم

ولی الان اگه تحسینش کنم مرده پرستی حساب میشه

*

اخر هفته میریم کنسرت حمیدرضا نوربخش 

همزمان با روز تولد داییم . این بهترین هدیه براشه

وقتی میان یه کیسه چیپس دست زنشه که منو میترسونه

خداروشکر میذاره تو کیفش

برنامه دلچسبی نیست . اونجوری که باید حال نمیکنم

میریم خونه. سر راه هوس ذرت میکنم ولی هیچ جا نداره

آب انبه میخورم میرم خونه

*

روز انتخاباته . قراره برای دایی تولد بگیرن 

ولی پرنیان خورده زمین و سرش شکسته گ

و برنامه کنسل میشه . عصر میرم تنهایی رای میدم

مدرسه غیبی . با مدیر اونجا شوخی میکنم میگم ما 

بچه بودیم کبودمون میکردین !!

کیت اسپانیا پوشیدم اگرچه طرفدار انگلیسم

انگشت میزنم ترکیب قرمز و ابی رو انگشتم میبینم

اقاهه میگه رنگ لباسته. شاماری میگه اخر هفته بیاین کردان

میگم باشه . نمیدونم میریم یا نه

دوتا فوتبال رو میبینم اسپانیا و فرانسه میبرن

پرتغال و المان حذف میشن

از دور به گیاهم نگاه میکنم . قد کشیده

این دوست عزیز و سبز من 


۱۴۰۳ تیر ۲, شنبه

تنهایی مداوم

 *

از ح برای ان امین بار جدا میشیم. اینبار به خاطر اینکه مونا رشتی

رفته پیشش و حرفهایی زده . برای من مرتب هوایی میزنه و ازش دور تر میشم و این 

چراغ اینجا دیگه باید خاموش بشه. بعد از شروع جدایی ح عکس اکانتاش رو پاک میکنه و 

مینویسه به ادمه زندگی علاقه نداره . میدونمکه میخواد منو تحریک کنه 

تحریک نمیشم./ بسه . پایان دور باطل

*

میریم واسه کنسرت بوشهری در فرهنگسرای نیاوران

برخلاف سری قبل راحت و خلوت تر میرسم و جای پارک

خوبی دارم . احساس تنهایی عمیقی منو بغل میکنه

موسیقی بوشهر موسیقی برونگرایی هست و مثل بقیه کنسرتهایی

که تنهایی رفتم نمیشه از تنها بودن لذت برد . عطر خوبی زدم

ژان پل له بو. حس جنوبی خوبی دارم . برنامه شروع میشه

ردیف جلو چند تا دختر نشستن که یکیشون خیلی خوشگله 

بیشتر حواسم به اونه تا اجرا. خوش میگذره ولی نه به اندازه تنهایی های قبلیم

*

میرم انبار پیش مهندس درگیر کارای پرداخت بارنامه بودیم که پول جور نشد

اونجا بیشتر امار عمو رو میگیرم . میگه بیمه اش رو رد نکردم و چون برنامه 

مهاجرت داشت برنامش به گا رفت . یاشار هم قدری غر میزنه . در نهایت 

به این جمع بندی میرسن که عمو که نیست انگار اعصاب همه راحت تره

وقتی میخوام برم بابک ابدارچیشون یواشکی بهم میگه از وقتی عمو نیست کارا لنگه

برمیگردم خونه. مسیری میرم که فکرمیکنم نزدیکتره ولی ترافیکش اذیتم میکنه

*

گیاهی که بذرش رو الهام بهم داد جوونه زده و این بهترین اتفاق این روزهای منه

با خوشحالی نگاهش میکنم و هر روز منتظر جوونه های جدیدم

*

روز تعطیل با دایی میریم ارسباران . اجرای موسیقی توسط گروهی که نمیشناسیم

اجرای معمولی یه خواننده بد صدا ولی جامون جای خوبیه .کنارم یه مردم کهنسال و یک زن

میانسال نشستن . از اجرا که خیلی لذت نمیبرم ولی حداقل روز تعطیل رو تنها تو خونه نموندم

*

توی کلاس خوب نیستم . استرس دارم انگار .درس جدید رو میگیرم و میرم وحدت برای

اجرای قمصری . یکساعت تو محاسباتم اشتباه دارم . زود میرسم میرم کافه حافظ

تو محیط گرمش یه نوشیدنی خنک میخورم .توی وحدت یحیوی و ممد شعبانپور رو میبینم 

جام اصلا خوب نیست و احساس بدی دارم . اجرای بدی نیست دو به شکم که دوباره بیام یا نه

تسلیم میشم و چند روز بعد بلیت اجرای جدیدش رو میخرم

*

با نژادی و عیالش میریم تیاتر. خانه هنرمندان . تقریبا با هم میرسیم

میریم کافه خانه هنرمندان . بعد از مدتها حرف و خاطرات مخاطرات میکنیم

میخندیم . دو وعده غذا میخوریم و میریم نمایش. اول اجرا کارگردان کلی التماس میکنه

موبایل در نیارین و خانوم چادری کنار دستی من موبایلش رو در میاره و یوهو 

صدای جلیلی پخش میشه . همه خم میشن نگاش میکنن

بعد از تیاتر اب میوه میخوریم و موقع خداحافظی نژادی میگه کلاس ایتلس داره

اینا هم دارن میرن

*

به مناسبت مسابقات اروپایی رسیور من میسوزه و اقای شفقی 

یه دستگاه برام یاره . دستگاه کوچیک و پر امکاناته 

یکی دو روزی باهاش سر گرمم . به هرحال تابستان گندی در انتظارمه

میدونم . ولی این زندگی به همین شکل نامطلوبش ادامه داره

۱۴۰۳ خرداد ۲۶, شنبه

جوونیم رفت صدام هم همینطور

 *

روند یکنواخت زندگی جوری شده که باید خیلی فکر کنم تا اتفاقی رو پیدا کنم 

که قابل نوشتن باشه  ولی به سختی پیدا میکنم

چیزی که بعدها بتونم بخونمش و بگم یادش بخیر

زندگی یکنواخن عجیبی شده

این روزها حس میکنم ضربان قلبم بالاست

گاهی درد قفسه سینه هم دارم

جدی نمیگیرم

بچه که بودم همیشه برای چس کردن خودم به دوستام میگفتم 

دکترا گفتن 40سال بیشتر عمر نمیکنی و به خاطر عارضه قلبی 

میمیری. حالا نزدیکای 40 سالگیه و گاهی قلبم درد میکنه

شاید چیزی از اینده بوده که به گوش کودکیم رسیده و به زبان رسیده

چهل سال تحمل روزهای زندگی فکر میکنم کفایت کنه

بزرگترین ارزوی میانسالی من /زینا بود که بعد از یه رابطه

سه ماهه تبدیل به کابوسی شد که برای تموم شدنش دست به آسمون

شدم و دیدم دختری که سشبا خوابش رو میدیدم چقدر فاصله داره

از چیزی که تشنه رسیدنش بودم حالا کاملا بی ارزو بدون امید

و خسته تر و عصبی تر از همیشه نشستم تقویم زندگی رو ورق 

میزنم

*

سیاوش مدتیه نمیره انبار  ظاهرا بیمه اش رو مهندس رد نکرده و شاکی 

شده و زده بیرون روی داستان بیمه حساس میشم و سوابقم رو چک میکنم

یه سری ماه صفر و یه سری 30 و یک ماه رو 60 روز زده

پشمام میریزه  فرداش با غلامی چک میکنم و میگه من همه رو رد کردم

دقت میکنم و میبینم دوتا لیست داره و همه چی اوکیه

*

با ح میریم یه تیاتر غمگین رو میبینیم  مود خیلی بدی دارم

حوصله ندارم ظهر یکساعت زیر افتاب وایسادم

ماشین رو شستم و حالا هوا باد توفان و ابر و غیره است

برای تکمیل شدن یک شب بد فقط پیتزاییی که ازش متنفرم رو 

کم داشتیم که به خواست ح میریم اونجا بعد از شام میریم خونه اش

و وقتی میبینه فس شدم میگه برو خونه و من از خدا خواسته

*

مهمونی طولانی و بدی خونه مادربزرگه  همه جچی رو مخمه 

حتی حسینزاده که به زور میخواد با ادم حرف بزنه

و بچه های لیلا که بیشتر از همیشه رو مخمه

پناه میبرم به فوتبال المان و اسکاتنلند

اخر شب میریم خونه شقایق زنگ میزنه بالاخره چمدونش نجات پیدا کرده

 و رفته دم خونه دوستش تو ناپل

۱۴۰۳ خرداد ۱۹, شنبه

تنهایی

*

خانومی که مامانم کلاسهاش رو میرفت به جرم دزدی

و بالا کشیدن صدقات بازداشت شد

این دومین شوک روحی مامانم بعد از مهاجرت خواهرم بود

ماجرا در سکوت خبری دنبال میشه و قراره کسی اینو نفهمه 

هرچند یکبار یک روز یک جایی بالاخره از دهن پدرم در میره

و میگه . سوا از شوک اخلاقی و مالی و اعتقادی که به مادرم

وارد شده سرزنش های پدرم هم هست که حالا بهونه  خوبی

برای سرکوفت زدنها پیدا کرده

*

قرار بود بریم باغ کتی و معاشرت کنیم با دوستان

دقایق اخر کنسل شد. چرا؟ چون مادر کتی از روی چهارپایه

افتاده و مهره کمرش اسیب دیده 

خدا هیشکی رو با بیماری پدر و مادرش امتحان نکنه

*

شنبه ترسناک با قهرمانی تیم محبوبم تموم میشه . با گلی که

افساید بود . خوشحالم ولی نه اونقدری که باید 

همه ماها در کنار منافعمون به اخلاق نگاهی داریم

انگار که بهمون نمیچسبه

*

بعد از دو روز تعطیلی کسل کننده روز کنسرت 

قمصری میرسه. هرچی میگردم بلیتم رو پیدا نمیکنم

متوجه میشم که اشتباهی شماره تلفن خونه رو دادم

و رسیدش برام مسیج نشده . دلم میخواد گریه کنم 

این غم انگیز ترین قسمت این هفته منه

*

ح باهام تو قیافه اس چون وقتی میخواست برادرش رو بفرسته

دم خونه ما تاکلید رو بده که به کوک غذا بدم

لپ تاپ مادرش رو درست میکنم . ویندوز 7 روش نصب میشه

ولی درایو نمیشه. ویندوز 11 سنگینه براش نهایتا با ویندوز 8

کار روجمع میکنم . روزهای زیادی رو تنهایی میگذرونم

متاسفانه نه از دوستام خبری هست و نه با ادم جدیدی معاشرت 

میکنم. شاید لازمه به این موقعیت عادت کنم

۱۴۰۳ خرداد ۵, شنبه

جمعه طلایی

*

تو مسیر محل کار در یک صبح دل انگیز بهاری 

یه دختر خوش دست میکونبه به پشت ماشینم

و من که هم دیرم شده هم لباسم رو پشت و رو پوشیدم بی اهمیت 

رد میشم و میرم . میرسم سر کار و متوجه میشم صندوق  خوب 

باز نمیشه . امرولا بررسی میکنه و حدود دو و نیم هزینه اش 

میشه

*

تمام برنامه های تفریحی ما یک سره به باد میره

رییس جمهور در یک سانحه هوایی کشته میشه

و به شکل عجیبی یک  مرگ رییس جمهور به 

حوادث زندگی 40 ساله ما اضافه میکنه

به همین مناسبت چهارشنبه رو تعطیل عمومی اعلام میکنن

دوتا تیاتر ما تعطیل میشه

و گلی در اقدام عجیب قرار اخر هفته بادوستان ما رو 

کنسل میکنه چون معتقده دوستان در سوگ رییس جمهور هستند

تنها فایده تعطیلی اینه که ماشین رو میخوابونم

*

ح توییت زده مثل احمقا منتظر بودم زنگ بزنه بریم بیرون 

از خودم و این تعلیقی که توش گیرکردم بدم میاد

از اینکه هر دو بدون حس و تنها از ترس تنهایی 

به هم نزدیکیم. از فرند وید بنفیتی که توش گیر افتادیم

پنجشنبه میرم دنبالش میریم شهرکتاب خرید و بعد پیتزا

و بعد بستنی و بعد سایر موارد . کوکی با من اشتی کرده

کنارمون میخوابه و دستمو میگیره و بو میکنه

از ترس اتفاقی که منجر به خطر بشه

چیزی که انداختم تو سطل رو بررسی میکنم

سوراخ نشده باشه. نشده

*

روز دیوانه دیوانه دیوانه فوتبال

تیم محبوبم در شبی که خاله زاده ها

خونه مادربزرگن نیمه اول سه هیچ

عقب میفته و نیمه دوم کامبک میزنه 

مردی کلا از استادیوم زنگ میزنه و حالش مثل دیوونه هاس

خونهمادربزرگ شام میخوریم . نیما دمغه به خاطر از دست دادن

صدر جدول . جمعه عجیبی رو تموم میکنم .رو ابرهاییم


۱۴۰۳ اردیبهشت ۲۹, شنبه

روزای بی اشرف

*

شنبه است و رفتیم برای تماشای فیلم محدوده دلخواه

من زودتر میرسم و منتظر مجیدم

از صبح هرچی با هم  حرف میزنیم میگم اگه نمیای بلیتت رو

شوهر بدم . اقای کچلی که شبیه امیراقاییه با استاد صحبت 

میکنه و از خلتال صحبتهاش میفهمم مدیریت مجموعه داره

اخلال در کارش ایجاد میکنه 

فیلم همزمان با بازی پرسپولیس شروع میشه و تمرکز ندارم

بازی تا اخر فیلم یک هیچه و بعد از فیلم تو زمانی که استراحت میکنیم

یکی دیگه میزنه و راحت میشیم . انتهای جلسه استاد میگه اگه بذارن بازم

از این جلسات خواهیم داشت که خیلی غم انگیزه . با مجید میریم دم خونه سیاوش 

کارت خون و حواله بارگیری میدیم و کمی غر میشنویم

برای شام میریم جیگرکی و مجید اسنپ میگیره میره خونه

*

خانوم نظافتچی جدید و همکارش میان خونمون و کارشون زود تموم میشه

خونه شباهتی به روزی که کارگر داشتیم نداره. همه جا اثار کثیفی هست 

مامان اصلا راضی نیست و طبیعتا هیشکی براش اشرف نمیشه

*

کنسرت اقای ازاد ر داریم با دایی. زود میرسم . بازی استقلال رو از رادیو

گوش میدم . میریم داخل سلن و رضا فیاضی رو میبینیم . پشت سرمون چندذتا استقلالی هستن 

و با هیجان بازی رو دنبال میکنن . اجرا مثل همیشه عالیه و بعد از مدتها سماع گر هم با خودش اورده

قطعه ای با مضموندم همه دم صید و شکار توام اجرا میکنه . کریم باقری هم تو سالنه و دایی میگه 

چرا قطام رو نیاورده !

*

کلاس به عللی نامعلوم تعطیله و با پیمان میریم انبار صالح . داشوحید کلید کرده با ما بیاد

که میپیچونیمش . اونجا در مورد مسایل اینده صحبت میکنیم و چن تا پلن تصویب میکنیم

که نگفته مشخصه امکان پذیر نیست. سگ بزرگی که اسمش سیمباس دنبال من میکنه

صالح میگه اسم قدیمش که صاحب قبلیش روش گذاشته ایرج بوده و من سگه رو

مثل حاج ایرج خودمون صدا میکنم برمیگردیم خونه

*

کنسرت علیرضا قرایی رو داریم. پنجشنبه اس . از سرکار میرم پیش ح ناهارکباب میخوریم

دراز میکشیم کنار هم. خوابم میبره . کوک هنوز قهره با من . میرم خونه دوش میگیرم و میرم

سمت برج میلاد . تو پارکینگ چشمم به شهربازیش میفته

من مریض شهربازی ام . لوناپارک تهران بهشت من بود که به دست جاکشا از بین رفت 

مالشین رو پارک میکنم و میرم دزدکی نگاه میکنم . شهربازیش چسکیه ولی حس بچگیم کمی

برمیگرده. اجرا بی نظیره . کیف میکنم. برمیگردم خونه . همبرگر توی یخچال رو میخورم

*

سر درد دارم هوا ابریه . پدر روی پشت بوم جوجه درست میکنه و قبل از بارندگی ناهار رومیخوریم

با ژینا قرار دارم . میریم وبعد از دو ساعت چرخیدن تو خیابون بدترین سوخاری تهران روبرای شام

انتخاب میکنیم.برگشتنی خدا روبرای تموم شدن رابطه مون شکر میکنم . گاهی یاداوری علت چیزهایی که

 روزی ترکش کردی برات لازمه

۱۴۰۳ اردیبهشت ۲۲, شنبه

رفیق مجید و باقی ماجراها

 *

طبق برنامه مجید با سارا میریم برای شام

سارا میگه ماشینش بوی بنزین میده و با ماشینیش

بریم تا یه کم از سطح بوی بنزینش کم شه

میریم برای رستورانی که زید مجید پیشنهاد داده

اونجا راه مون نمیدن و میگن پرسنل اونجا کمه و نمیتونه

خدامات ارائه بده. پلن عوض میشه و میریم اکوان

اونا مجید و سارا در مورد اینکه هر کاری که میکنیم مسولیتش

با ماست حرف میزنن و مجید طبق معمول مخالفت میکنه

لذتی که مجید از بحث های بیهوده در زمان مستی میکنه غیر قابل باوره

اخرش اعتراف میکنه روحیات چپی داره 

*

مهدی پسر حاجی در جلسه ای که صالح داشت گفت

اجاره دفتر رو 60 میلیون میکنیم . صالح میگه زیاده و 

احتمالا بزودی دفتر رو جمع میکنه . چه خبری بدتر از این

*

ح از کرمان برام سوغاتی اورده. نمیگیرم ازش نمیرم ببینمش

به نظرم جایی برای ادامه ماجرا وجود نداره

*

کلاس رو بعد از ماه ها تعطیلی ادامه میدیم

استاد از حادثه بدی که بر اش اتفاق افتاده میگه

که با نامزدش داشته میرفته یه نفر باهاشون درگیر 

میشه پیاده شون میکنه و به شدت کتک شون میزنه

اونا شکایت میکنن و طرف قداره کش و چاقو کش و حامل  اسلحه

درومده . گفت شکایتمون رو پس گرفتیم چون جامون رو ممکن بود پیدا کنن 

و اذیتمون کنن

ردیف ابتدایی رو شروع کردیم

با پیش درامد شور

*

طبق معمول با بحران نظافتچی مواجه میشیم

خانوم اشرف یکروز قبل از اینکهبیاد خونمون

پاش پیچ میخوره و میشکنه . بعد از جستجوهای فراوان 

یک نفر پیدا میشه که بیاد . شرح ماوقع با نظافتچی جدید رو 

هفته اینده خواهم نوشت


۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۶, یکشنبه

صید بچه گربه وحشی

 *

میرم دنبال ح تا کوکی رو ببریم واسه قرص و فلان و اینا

میریم و انوع صداهای گنجشک و گربه رو با موبایل پلی میکنیم تا گربه رو صید کنیم 

  صید میکنیم و میبریم درمانگاه حوالی سیدخندان

اونجا یه گربه هست که تصادف کرده و ضربه مغزی  شده

دلم برای گربهه میسوزه .

قرص کوکی رو میده و برمیگردیم خونه. کوکی میره تو غار تنهاییش 

و من میرم خونه

.*

ح قراره مسافرت بره کرمان . روز قبل سفر میرم پیشش 

کوکی از من فرار میکنه و میره زیر تخت و حتی با تشویقی

هم خر نمیشه بیاد بیرون . کاراهای بد میکنیم و بعد 

اب گلدانها رو عوض میکنیم و بعد کمکش میکنم تخت رو مرتب کنه

کوکس اشتی نمیکنه و منم میرم

*

میریم با دایی به یادمان اقای بنان . من که قبلش خوابیدم میلیمتری میرسم

برنامه مفصل و خوبیه خواننده محبوب زمان نوجوانی من ایرج هم حضور داره

که تو سن 94 سالگی هنوز خوب میخونه یک خواننده جوان اصفهانی هم هست 

که اونم خوب میخونه و حتی از استادش علی جهاندار هم بهتر

*

اولین روز تعطیلی و اخرین روز هفته اس. تمام وقت تو خونه ام

از توییت های ح میفهمم که زندگی عاطفیش به مشکل خورده

و دلم میشکنه و برام سواله که چجوری قلبش جای دیگه بود

و اینجوری به من نزدیک میشد. اخر شب میرم برای بچه های صولتی کادو میخرم

از همون جوون باحال اسباب بازی فروش میرزای شیرازی

اخر یه روز میرم باهاش بازی میکنم . مثل دوتا پسر بچه 7 ساله

۱۴۰۳ اردیبهشت ۸, شنبه

سیگار پیچ

 *

*

از یک سایت سیگار فروشی انلاین 

تنباکو و سیگار پیچ میگیرم

برند لطی لایت رو برای خودم ثبت خواهم کرد

*


نشستم تو اتاقم و دارم کارم رو انجام میدم

صدای داد وبیداد وحید بلند میشه

و پشت بندش میرزایی. دعواشون میشه

انگار پشت سر میرزایی حرف زده و اونم شنیده

دعوا بالا میگیره وحید قندون پرت میکنه 

میرزایی گریه کنان دفتر رو ترک میکنه

پیمان نظرش اینه حرفی به صالح نزنیم

ولی من بهش میگم باید بدونه تو دفترش چی میگذره

از راه دفتر میرم انبار صالح اینا

عمو به شدت بی اعصابه

سیگار رو ترک کرده و انگار مال اونه . با صالح انبار رو میگردیم

و دستگاه جدیدش رو نشونمون میده.  عمو به شدت از رفتار صالح با کارگرا

شاکیه .میگه هزینه های بی مورد زیاد میکنه . اخر ساعت کاری هندونه میخوریم

عمو رو مسخره میکنم که وسط راه شاشت میگیره. میریم سمت خونه و اونی که

شاشش میگیره منم . یه جا یه پمپ بنزین میبینم و خودم رو خلاص میکنم

از اونجا سیاوش رو گم میکنم و تو ترافیک وحشتناک چهارشنبه میرم

خونه ح شام رضا لقمه میخوریم و ساعتی با همیم

*

روز کنسرتمونه . کنسرت گروهی که نمیشناسیم و اشتباهی 

دایی برامون بلیت گرفته .صبح میام سر کار و هیشکی تو دفتر نیست 

هیشکی خایه کرده بیاد . میرم خونه و مثل اسب میخوابم. بیدار میشم و میرم 

تالار وحدت . زودتر میرسم .دایی اینا به سختی جای پارک 

پیدا میکنند . میگه قبل از اومدن محسن بهش زنگ زده و استرس

حال کشور خانوم رو داره . برنامه بدی نیست ولی کیفیت صدا فاجعه اس.

قطعاتی با شعرهای مولانا اجرا میکنن که اخراش کسل کننده میشه. برگشتنی

کیف پولم رو گم میکنم

*

جمعه ناهار با سارا میریم برای نایب . شلوغه نوبت بهمون میدن ولی  هرچی میگذره

نوبتمون نمیشه بالاخره صدامون میکنن و میریم تو. کبابی با کیفیتی میخوریم

بعدمیریم نمایشگاه مجسمه دوست سارا

دقایقی اونجا هستیم.دوستش شبیه مونیکای فرندزه میرم خونه 

پرسپولیس بازی پرگلی رو میبازه

دپرس میشم و هفته به پایان میرسه

۱۴۰۳ اردیبهشت ۱, شنبه

بازگشت402

 *

وقتشه برگردیم به روال عادی زندگی

این مدت که ننوشتم اتفاق کم نیفتاد 

خواهر و شوهر جدیدش به اختلاف خوردند و

و به احتمال زیاد جدا خواهند شد

با ح مجددا ارتباط گرفتم ولی به لذت بخشی روزهای قبل نیست

با عمورضا اشتی کردیم و وارد فاز جدیدی از رابطه شدیم

*

بامداد اخرین یکشنبه فروردین ایران با موشک و پهباد به اسراییل

حمله میکنه . صفهای عجیبی از پمپ بنزین درست میشه

مردم استرس زده ایران تا صبح نمیخوابن

اختلاف بین اونایی که موافق و مخالف جنگ هستند زیادن 

دفتر ما که متشکل از احمقهای بسیاره موافقن . شب با مجید میریم

پیش رییس و عمو برای حساب کتاب و معاشرت . اختلاف بین اون دوتا هم بالاست

*

بلیت کنسرت حسین نورشرق دارم. همون روز ح بلیت شازده کوچولو 

داره تنهایی میرم و ماشین روجلوی حافظ پارک میکنم. هنوز زمان زیادی

دارم. پیاده میرم تا داروخانه و قطره چشم میگیرم وارد سالن میشیم و پسر کناری من

میگه اگه ممکنه جامو عوض کنم با همراهش . گفتم کجاس ؟ گفت ردیف 3

چندتا اونورتر بعد میفهمم صندلی شماره یک گوشه و بدجاست

منصرف میشم. جوان کنار دستی در خلال اجرا بغل گوشم زمزمه میکنه و رو مخمه

اجرای خوبیه . میرم سمت خونه . از رادیو گزارش بازی سیتی و رئال پخش میشه

رئال یک هیچ جلو هست . مثل گاو تا خونه میرم . وقتی مرسم بازی مساوی میشه

در نهایت رئال میبره

*

پنجشنبه بعد از بازی پرسپولیس با ح میریم یه رستوران مکزیکی حوالی خیابان مهناز

شام خوبی میخوریم و بعد میریم خیابان میرزای شیرازی اونجا شمع و ظرفر میخره

میریم خونه اش و ساعاتی با هم حرف میزنیم . دیروقت میرم خونه

*

جمعه مهمونی دعوتیم خونه دایی. صبح رو با خبر ضد حمله اسراییل شروع

میکنیم . اصفهان رو زده ولی اتفاق خاصی نیفتاده . مهمونی طولانی و غمناک و کسل کننده

باوجود کباب خوب هم پیش نمیره.صحبتها محور اتفاقات روزه. حسن و محسن و شوکت خانوم

هم هستن. قدیما یادمه برای خونه دایی ذوق متفاوتی داشتم. علتش رو میشه توی پسوردهام پیدا کنی

نیما واکسن گاردا خریده تا براش بزنن پدر قفلی میزنه که چیه ولی کسی جواب درست نمیده

نیما و پدر کری فوتبالی میخونن برای هم استقلال میبره و ما میریم خونه. 

۱۴۰۲ بهمن ۲۸, شنبه

کارت شبکه

 *

در خلال تعطیلات پیاپی یک روز قرار میشه

با رفقا بریم بیرون . صولتی با نژادی نمیتونن

به تصمیم واحد برسن و در نتیجه خودمون میریم سنمارک

جایی که خاطرات عجیبی به ژ داریم . توی کوچه میخوام پارک

کنم و اقای پارکبان نمیذاره و میگه اینجا مال موسسه اس

به شکال عجیبی سر وته پارک میکنم. در خلال صحبتها

حرف اش میشه و بعد تصمیم میگیریم که بریم اش بخوریم

میریم سد مهدی و بعدش میریم خونه

موقع سوار شدن در رو محکم میکوبم به ماشین بغلی

شاکی میشن و من خیلی ریز و سوسکی میام بیرون

ماشینه bmw  بود و سعی میکنم فرار کنم

*

مادر مریض شده و استرس انتقال بیماریش 

ولمون نمیکنه .خوشبختانه حالش خیلی بد نمیشه

 ما هم ازش نمیگیریم

*

جمعه رو گذاشتیم برای تیاتر . با مجید میریم یک تیاتر

کمدی ببینیم. بارون میاد و ترافیک عجیبیه . مجید اصرار داره

بعدش با سارا برنامه کنیم . سار سرما خورده و نمیاد

بعد از تیاتر میریم تاکرز سابق . یکی از خانم های کار جنسی

برای مجید عکس کارت شبکه میفرسته و میگه جای طلبش 

اینو بهش دادن!! سوژه خنده مون میشه.خوش میگذره و میرم خونه

۱۴۰۲ بهمن ۲۱, شنبه

ناگهان پرواز!

 *

شنبه های سینما. امروز هم سینما فیلم باید ببینیم

تعطیلات رمی . هم خانوم نظافتچی خونه ماست

و هم بازی ایران و ژاپن . نیمه اول فوتبال رو 

توی ماشین گوش میدم . میرسم سینما نیمه دوم شروع میشه

طرفدار ژاپن هستم . خصوصا از وقتی فهمیدم پیمان 

طرفدار فوتبال ملیه. ملاک نفرت برای من پیمانه

لابی سینما جمعیت زیادی نشستن و فوتبال میبینن

یه پسر بچه روی مخی کنارم نشسته که هی حرف میزنه

ایران مساوی میکنه و در اخرین لحظات با پنالتی میبره

سینما میره روی هوا . مجید میاد و میریم داخل. حضار توی سینما

مثل من طرفدار ژاپن هستن . بعد از فیلم میریم بیگ بوی . جای بد

و سرد اجازه نمیده از غذا لذت ببرم

*

مامان و دایی و مادربزرگ قراره برن مشهد

همه چی محیاس و میرن فرودگاه قبلش دنبال دعوتنامه

میگردن و بعد از کلی گشتن متوجه میشن دعوتنامه ای وجود نداره

حدود ساعت 9 زنگ یزنم ببینم رفتن یا نه که میفهمم از پرواز جا موندن

بعد از کلی این در واون در زدن میگن دایی براشون بلیت جور کرده

نصف شب از صدای در بیدار میشم . مامان پشت در . بلیته اوکی نشده

فردای اون روز در به در دنبال بلیت میگردیم

جو خونه عصبی و خطرناکه. دعوا و گریه. مثل تمام این 39 سال

بلیتها بسیار گران .4200-3800. خلاصه با بدختی بلیت پیدا میشه.2900

و مامان به مشهد میرسه. روز کلاس با تیچر در موردش صحبت میکنم

میگه خوب شد فرستادینش وگرنه بار روانی نطلبیده شدن اذیتش میکرد

*

روز بازی ایران و قطر دفترمون متحدن برای برد تیم ملی

ایران میبازه . و من خوشحال ترین ادم اون روز میشم!!

*

با سارا و  سحر میریم خونه مجید اینا.شیرینی میگیرم  دو کتاب کادو 

میکنم برای تولد سارا. زودذتر از بقیه میرسم . تلاش عجیب امیر و مجید

برای جذاب به نظر اومدن واقعا ازار دهنده است. دقایق زیادی در مورد روابط

انسانی روابط جسمانی روابط سکسانی صحبت میکنن. مبحثی که بیشتر  باب میل

مجید به نظر میاد . حس میکنم سارا دلش تجربه سکسی با مجید رو میخواد

تا ساعت ۴ اونجاییم و بعد میایم خونه .خوش میگذره به نظرم

۱۴۰۲ بهمن ۱۴, شنبه

ریپیت

زندگی به شکل یکنواختی در حال حرکته

و من شبیه تزین روزهای افسردگی رو سپری میکنم

حجم کار به قدری کمه که ترس از دست دادن کارم رو هم دارم

برای اخر هفته برنامه ای با دوستام ندارم . قبلترش نژادیها

برنامه را کنسل کردن 

مجید اصرار داره که بریم خونه شون . میپیچونمش

سعی میکنه مچ منو بگیره ولی میپوچونمش دوباره

اخلاق هیستریک و عصبی ناشی از مستی و نعشه گیش شدیدا ازار دهنده اس

روزها میرم سر کار ظهر برمیگردم ساز میزنم

اخر شب ویدیوکالهای خواهر رو گوش میدم 

و شب میخوابم

شاید تنها استرسهای این روزهام بیماریهای خاموش(دست و چشم و دندان)

و پریود شدن ح باشه . امیدوارم زودتر خبر اخری برسه

شاید اون موقع بتونم برای اینده عاطفیم تصمیم جدیدی بگیرم

*

مسابقات فوتبال جام اسیا هست و هر روز یادی میکنیم از 

سوتی من در جغرافی که همسایگان ایران را کره شمالی کره جنوبی عربستان

نوشته بودم . الان که این رو مینویسم فقط چند ساعت تا شروع بازی

ایران و ژاپن باقی مانده و خیلی بعیده بتونیم بریم . ایرن روزها حس 

تمام سی و نه سال زندگیم دور سرم میچرخه . گاهی یاد رفیق دبیرستانم

جواد میفتم که چقدر باهاش بهم خوش میگذشت . با هر اهنگ قدیمی ابی

به اون روزها پرت میشم . گاهی یاد سیامک و روزهای ساوه

حس میکنم چهل سال اخیر رو دارم بر میخورم

وقتی حال خوبی نداری توگذشته دور میزنی


۱۴۰۲ بهمن ۷, شنبه

زندگی نباتی

شنبه است و با مجید میریم برای تماشای یک فیلم جنایی کره ای

خانوم ر ملقب به قنجشنک هم قراره باهامون بیاد

میاد متروی محلاتیو میریم دنبالش

ادم تو کون نرویی به نظر میاد

مجید خوش اومده و اینو میشه از نشون دادن عکس سگهای برادرزادش

فهمید. فیلم رو میبینیم نقدش رو هم نگاه میکنیم و در نهایت

برای شام میریم جیگرکی سر پاسداران 

مجید اشتباهی جگر درشت رو میگه جگرد رشت و میخندیم

*

خواهر مریض شده و خانواده شدیدا نگرانش هستن 

اونجا داروهای معمول نیست و فقط مسکن و استامینوفن

هست . عمو رضا براش از راه دور دارو تجویز میکنه

هر روز امیدواریم بهتر شن و میشن

*

تو کلاس خوب نیستم ولی ماشالا استاد خیلی خوب شدن

استایل جدیدش واقعا زیبا بود . سلفژ و ریتمک رو بهترم 

میرم خونهو بازی ایران و امارات رو میبینم 

ایران دو گل میزنه که من هیچکدومش رو نمیبینم

*

اخر هفته تعطیلات میمونم خونه روز قبلش با ح

جرو بحثم میشه . سر داستان انگل گربه

تصمیم میگیرم به ارتباطمون خاتمه بدم

این سم باید تموم شه . برای پنجشنبه بلیت تیاتر 

میگیرم و تنهایی میرم . جاپارک گیرم نمیاد و با یک

ربع تاخیر از ساعت شروع برنامه میرسم. خوشبختانه

هنوز شروع نشده . دختری که روی بالشتک بغل صندلی 

من نشسته میخنده چون امیدوار بود نیام و بشینه جای من (بیلاخ)

خانومی که کنار من نشسته مرتب سوال میپرسه

نمایش خوبی نیست میرم خونه و یک قسمت ناتو میبینم

*

جمعه ناهار کباب خوشمزه پدر پز داریم

جای خواهر خالیه. مادربزرگ میاد بالا و ناهار رو 

دور هم بخوریم . مادربزرگ کفشی خریده که شبیه کفشهای قبلیشه

و دوستش نداره . بحث بر سر اونه

تمام روز تعطیل رو خونه میمونم و از استرس مربی جدید تیمم 

به خودم میپیچم. بدون هیچ دلوشی به زندگی نباتی خودم ادامه میدم

۱۴۰۲ دی ۳۰, شنبه

افسردگی

*

ح حالش خوب نیست و میرم پیشش. صحبت میکنیم از گذشته و حال و اینده

کارهایی میکنیم که تا پیش از این ممنوع بود. استرس میگیریم که مبادا 

باعث اتفاقی بشه که نباید . عایق محافظ رو تست میکنیم

اوکی

موقع خداحافظی میگه اگه نمیومدی شاید خودم رومیکشتم

*

برای مولود اخرین تمرینم رو میفرستم. کلی به به و اینا میگه

و میگه عالی بود ولی فایل رو باز نکرده بود.و ادم اینجوری دلش میشکنه

*

خاله شوکت اومده خونه مارد بزرگ بعد از کلاس میرم دیدندش

تمام وقت در مورد ازدواج من حرف میزنن. اخرش میگن شوخی بود

کاش به من بگن چرا شوخیهاشون بیشتر موجب ازار ادمه؟؟

*

کلاس خوب برگزار میکنیم . راضی ام از خودم . استاد میگه

مامانم میگه انقدر خوشم میاد علی میاد اینجا . انگار یکی از فامیلامون اومده

*

اقای محبی راننده رشت دنده عقب میگیره ومیزنه با کنتور گاز

کنتور میشکنه و ده میلیون هزینه اشه . اول میگن راننده بخشیش رو بده و بعد 

کلش رو .در نهایت راننده صورتجلسه میکنه و از بیمهع ثالثش پرداخت خواهدکرد

*

کباب نطلیبه مراده . با ح میریم جوان شهباز به یاد بچگیم. اقای گارسن اونجا

برامون ته دیگ زعفرانی میاره. غذاش میچسبه. ح بسیار ناراحت و افسرده اس

و همین فرمون ادامه پیدا میکنه با مرور خاطرات بچه و غیره

برای بعد از شام میریم چای باقلوا میزنیم و میچسبه

به من خوش میگذره ولی دوستمون ناراحت و افسرده به خونه برمیگرده

*

پنجشنبه با نژادی ها قرار سینما داریم . میریم و گلی نمیاد ظاهرا 

به قصد دیدن دوستش . برای شام به ما ملحق میشه و میریم نایب 

اونجا میفهمم بیماری خود ایمنی داره و برای اون کورتون میزنه

بعد از شام میریم کافه شید و در مورد ازدواج سوم و خطراتش 

حرف میزنیم اخر شب میام خونه و باخت مادرید رونگاه میکنم

*

جمعه میخوابم وبیدار میشم میبینم ح ماجرای اکانت فیک رو فهمیده

فکرمیکنم این نقطه پایان رابطه ما بشه

۱۴۰۲ دی ۲۳, شنبه

روزای خلوت

*

با مجید میریم واسه فیلم اناتومی یک سقوط

جامون بد نیست. بهموقع هم میرسیم یه نفر کنارمن با دوربین میشینه

حس بدی بهش دارم از عکاسها بدم میاد یاد اپرای حافظ میفتم که عکاسی که کنار من بود و

تمام مدت رو مخم بود بی جهت نیست که از عکاسها متنفرم به قول بزرگی لاشخورهای رسانه ای

موقع نقد فیلم یه حرفی میزنم که دختر فمنیست گونه کنار دستم پاچه مو میگیره

بعد از فیلم بدترین شام عمرم رو میخورم

*

با دایی میریم کنسرت اقای تاج. به موقع میرسم . 

عکس میگیریم و میریم داخل سالن. برنامه بدی نیست ولی کسل 

کننده به نظرم میاد. اول و وسط برنامه پرنده ای روی دسته ساز

نوازنده تنبور میشینه . تصویر جالبیه

*

با ح به مناسب پریود شدنش میریم اکوان. هوا سرده

پیتزای اکوان به هر دردی دواست.

بعد از پیتزا میریم خونه موقعی که میخوام برم کوکی

مثل بچه ای که به رفتن مهمون اعتراض میکنه میاد جلوی در

صحنه ماندگاری میشه توی ذهن من

*