۱۴۰۵ تیر ۶, شنبه

جوانه میزند

 *

صدای عصبهای توی گوشم برگشتن . بعد از چند روز که دوباره همه چیز ترسناک

به نظر میرسید حالا التاقایی شبیه درومدن جوانه از دل خاک دراه رخ میده

این اگه معجزه نیست پس چیه؟

*

تصمیم میگیرم سنتورم رو بفروشم و یکی دیگه بخرم

زنگ میزنم به سالاری. ازش قیمتی کهع باید روی سازم بذارم رومیپرسم

میگه حدود چهل تومن

نظرم برمیگرده . خب دیگه چه خبر؟

*

امپر ماشین بعد از داستانهای هفته قبل باز بالا میره

میرم پیش حسین باطری ساز. نگاه میکنه و میگه از رادیاته

میرم پیش رادیات ساز . شاگردش یه پسر بچه باحاله

از لای رادیات چرک و کثافت در میاره

بعد از سه ساعت خسته کننده کار انجام میشه

پاره و پوره برمیگردم خونه

*

کارم رو مخمه. بعد از دوسال هنوز صالح داره با قیمت

دوسال قبل باهام حساب کتاب میکنه 

بحز اون ماشالام داره اذیت میکنه

باهاش جدال لفظی پیدا میکنم\

صالح ورود میکنه و میگه اگه باز گیج بازی دربیاره عوضش میکنم

*

سه روز تعطیلی عاشورا و تاسوعا و جمعه. چهارشنبه یمریم خونه سارا

فیلم میبینیم و برای مجید تولد میگیریم

خوش میگذره. مجید مست و پاتیل و با لباس قرمز میاد

که مثلا من ضد عاشورام. ببینیم کی این نقاب عوض میشه 


*

روز عاشورا خونه مادربزرگ جمعیم . بچه نگار هنوز بامزه و فراری از

اقایونه .اواخر مهمونی خسته کننده میشه. میریم خونه و با سارا وعمو میریم 

دی و دلجین . عمو موقع پارک کردن رو مخم میره ولی یه چیز جالب ازش

یاد میگیرم .از کتابای دسته دومی که فروختم 600تومن اعتبار دارم که میشه 

پول یه جلد از کتابای جان فانته . تودلژین به قیمت بالای منو اعتراض میکنه ولی در نهایت

اوکی میشه با غذا

*

جمعه با سر درد میمونم خونه . نظافت  شخصی یه فوتبال بیمزه با باخت پرسپولیس

مطالعه میکنم و تعطیلی تموم میشه



۱۴۰۵ خرداد ۳۰, شنبه

هفته خرابیهای پی در پی

 *

پدر و مامان هر دو شبهه کرونا گرفتن و مریضن . تو مطب رحمانی هستن که بهشون زنگ میزنم

کولر ماشین صدا میده. ادرس حسین رو میگیرم که برم پیشش . قبلش با مجید قرار دارم که عطرایی \

که از حبیب خریدم رو بهش بدم. تحویلش میدم و با بدختی حسین رو پیدا میکنم

پین فن ماشین در رفته بود درستش میکنه و میرم خونه\

*

دارم واسه خودم نمنمک میرم که چراغ در ماشین روشن میشه 

مجید که پشت خطه رو قطع میکنم

راننده وانتی بدو بدو میاد و یمگه اب داره از زیر ماشینت میره

در کاپوت رو باز میکنم و کل کاپوت خیسه

وانتی که فرشته نجات منه در رادیالتور رو باز میکنه و اب 

میریزه. تو سر زنون خودمو میرسونم به بابک . شیلنگ بخاری

ترکیده بود . عوض میکنم و میرم خونه 

*

کولر گازی دفتر روکه خرابه با همکاری دوست اکبری

درست میکنیم . اقای کولر ساز خوش تیپ و بدبوعه

خیلی بدبو . خودشمیره ولی بوش تو دفتر همچنان حاکمه

*

عمومسعود زنگ میزنه و میگه تصادف کرده و پول لازم داره و در همین

راستا به رضا زنگ زده و رضام پیچونده اش. میگه به بابات چیزی نگو

ولی قبل از اون رضا به بابام گفته . میگه اینا دوست داشتن زمین خوردن منو ببینن

*

سند تفاهم بین ایران و ارمیکا امضا شد

*

میریم تاتر سلول .بد نیست ولی خوبم نیست. میریم پاتزا . گرم و خلوت و بی در و پیکر به نظر 

میاد بلند میشیم و میریم پیله. کیفیت خوبی داره ولی من دستم میخوره نوشابه ها و سسم برمیگرده

خوابم میاد و یاد خانوم ح افتادم که عاشق اینجا بود

میرسم خونه گوشم سوت زیادی میکشه

دیستورشن زیاد. من خوب نخواهم شد

*

جمعه اقای زیتلی میاد برای درست کردن نت خونه . سیم کشی عوض میشه جای مودم هم همینطور

به نظرم کیفیت خوب میشه . اقای زیتلی فضول و کاربلده. بهم یاد میده چجوری انلاین بازی کنیم

شلتر میخرم و بالاخره میتونم اپشن جدید فوتبال رو فعال کنم 

۱۴۰۵ خرداد ۲۳, شنبه

شوق روزگار کودکی


دقیقا شب قبل از سفر ایرج به ترکیه ایران و اسراییل 

موشکبازی میکنن . پیمان و وحید از لغو سفر ایرج خوشحالن

و فکر میکنن ای حرکت منتهی به اومدن شاه میشه

در نهایت ایرج به پروازش میرسه و قیافه لج درومده اینا برام جذاب میشه

*

دقیقا تو روزای اروم ایران یوهو ضامن ترامپ در میره و 

به بهانه هلیکوپتری که تو جنوب ایران سقوط کرده

نوار جنوبی رو به خاک و خون میکشونه ولی همچنان

اتش بس برقراره. مردم مثل روزای اول جنک پمپ بنزینا رو نمیبندن

*

شب کنسرت یادبود علی تجویدی بازم بازار تهدیدای ترامپ داغ میشه

تو اسمون یه ستون دوده که میگن مال میدون قیام هست . قبل از کنسرت

میرم کلاس . زود میرسم . جلسات مشاوره برای هنر اموزای جدیده

یه اقای خیلی سن داری هم اومده بود و میگفت من اگه استعدادش رو دارم

برم ساز بخرم . سر کلاس وب نیستم و درس هفته بعدم سخته

. به کنسرت میرسم و با یکی دوت اهنگش گیه ام میگیره

*

پنجشنبه با صدای زنگ راننده شیراز بیدار میشم . میگه خالیش نمیکنن

قرار بوده ۴ صبح برسه ولی تو راه خوابیده و انبار رشتی حالا سر لج افتاده

با تلفن بازی زیاد و خالی بندی و داستان سازی بالاخره طرف 500 تومن میگیره و خالی میکنه

شب با سارا و مجید میریم کتابفروشی دی . سر راه مجید از ساقی گل میخره

شام در کمال ناباوری به سماق میرسیم . شب خوبی میشه 

*

سعی میکنم جمعه رو بخوابم و نمیشه . عصر به هوای قهوه سارا میرم خونه شون

چایی میخوریم و گپ میزنیم در مورد دوستها ادمها و همه چیز . سعی میکنم زیاد 

نمونم . همیشه ادما رو قبل از اینکه بگن چرا نمیری ترک کن 

۱۴۰۵ خرداد ۱۷, یکشنبه

تیر اخر زیر گوش مجروح

 *

برمیگردیم به زندگی عادی . چیزی که بعد از هرجنگ میگیم و نمیشه

*

دکتر اب پاکی رو روی دستم میریزه. گوشم خوب نشده و خوب نخواهد شد . در نهایت یه قرصی مینویسه که خودش اسمش رو میذاره   تیری در تاریکی خودش میگه گیر نمیاد ولی در نهایت با همکاری عجیب عمو رضا گیر میاد

شاید از این ماینه یکی کارگر شود . با این وجود ناراحتیش ولم نمیکنه

*

با مریم ح دوست ساهلای دور قرار میذاریم . احتمالا مشتاقه کادو تولدش رو بگیره

وسط قرار حالش بد میشه و میره خونه . کادوش رو میگیره و خیالش تا حدی راحت میشه

از رکبی که خوردم عصبانیم. دلبستگی بهش ندارم و میدونم که ما اندازه هم نیستیم

ولی این حس ریجکت شدن دیوونه کنندس

*

اثرات قرص جدید بی حالی و بی خوابیه. دو روز تعطیله و توی دو روز نزدیک 21 ساعت میخوابم

حداقل اعصابم به تنظیمات کارخونه برمیگرده

*

با صالح برای امور کار قرار کیذاریم . یه کافه داغون حوالی پاسداران . میگه قیمتاش پایینه میصرفه

در مورد انرژی بازیافت و چیزای مزخرفی حرف میزنه و من تشنه اینم که زودتر برم خونه

بیقراری پدر ادمو در میاره

میرم کتابفروشی و بعدش کافه جز عزیز . لا به لای شلوغی اونجا کتابمو میخونم 

گاهی تنهایی معالجه اس . درمانه . اگر البته این فکر تو سرت نپیچه که روزای زندگیت

داره تموم میشه و هیچ پخی نشدی

۱۴۰۴ دی ۶, شنبه

کریسمس +یلدا مبارک

با وجود اینکه یکشنبه شب یلداس ولی به خاطر ملاحضات امنیتی ترافیکی

ما شنبه میگیریم . شانس ما شلوغ ترین روز کاریمون هم میشه

16تا بارنامه اذرشهر داریم که سر دونه به دونه اش جون میکنم

نمیفهمم زمان چجوری میگذره

اخرای مهمونی کار منم تموم میشه

خبر میدن که پدر سارا دوست شقایق هم فوت شده

از طرفی مجید در به در دنبال مرکز کولونوسکوپی برای 

مادرش میگرده. احتمال سرطان میدن و این خیلی ترسناکه

در نهایت از فریده ادرس یک کلینیک میگیریم و بهش معرفی 

میکنیم . موقع چایی بعد از شام دست دایی میخوره و لیوان 

چایی رو پای ماما میریزه. فریده به دادش میرسه

و دایی و همایون میرن پماد میخرن و یمززن تا سوختگی رفع شه

اخر مهمونی همونطور که ایرن دور اطاق میچرخه 

حسین زاده برای همه فال میگیره میخندیم . علیرغمم اینکه هنوز فکر

میکنم منفور ترین چهره فامیلم

*

یلدای واقعی انقدر خسته ام که همش چرت . همش خواب

همش بازی . یه فالم برا خودم میگیرم . حتی نمیخونم ببینم چی گفته

بی ارزوترین ادم ممکن شدم . مولود میگه امسال برام فال نگرفتی

میپیچونمش

*

از هفته دیگه کلاسم دوباره شروع میشه و ساز رو از قفس در میارم

هنوز یه چیزایی یادمه ولی خوب نیستم . نسرین جرم میده

*

سارا در پایان کتابی که من معرفی میکنم وحشیانه غر میزنه

ناراحت میشم با اینکه نباید بشم

تصمیم میگیرم که کتاب معرفی نکنم

*

پیگیری تا حصول نتیجه. بیمه تکمیلی همه فعال شده جز من 

پیگیری میکنم و مرحله به مرحله به کانون میرسم و مدارکم رو میفرستم

*

پنجشنبه حجم کار جنون امیز زیاده . جمع و جور میکنم که به تاتر 

برسم . متاسفانه برخلاف تصور من تاتر ساعت شش و ربع شروع میشه

متاسفانه برخلاف همیشه بدن تاخیر شروع میشه

منو از در پشتی میبرن یه جاییچند ردیف عقبتر

از نمایش خوشم میاد . ااجرا که تموم میشه مجید منو لای جمعیت 

میبینه و قیافش خوشحال میشه. این دقییقا چیزیه که ادم از دوست

انتظار داره. بعد از تاتر میریم کتاب دی و خرید میکنیم

ترافیک وحشتناکه

میریم رستورانی که فضاش بازه و به شدت سرده. قبلش بازم

تو ترافیک کریسمس گیر میکنم . جزو معدود شبهاییه که واقعا خوش میگذره

*

جمعه شب سر منبع اب و بی ابی بحثمون میشه 

خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه

۱۴۰۴ آذر ۱۷, دوشنبه

جنوب

*

کارام کند پیش میره ولی شل کردم و لذت میبرم. شب قبل رفتن میرم

و تشکیلات رو دست صالح میدم. اتاق رو جمع میکنم چمدون رو میبندم  و میخوابم

صبح با اسنپ میرم فرودگاه

پرواز بدون تاخیر انجام میشه

تفریحمون ترسوندن مجید از پروازه . میرسیم و تاکسی میگیریم میریم

هتل. هتل خیلی معمولی تر از حد تصوره

میریم ناهار میخوریم وسط ناهار صالح میگه بگایی شده و ناهار کوفتمون میشه

استراحت میکنیم و شب میریم گردش. موتور برقی اجاره میکنیم و دقیقا

تو لحظه ای که داریم ال میکنیم موتور سارا و سپیده

چ\ میکنه و پرت میشن کف زمین. صاب موتور میخواد خسارت بگیره 

ولی با شلوغ کاری سر بیخیال میشه

میریم بیمارستان و بچه ها پانسمان میکنن / به خیر میگذره

شب سحر و سارا میان و از ما عذرخواهی میکنن

تصویری که تو ذهنم موندگار میشه وقتیه که سحر گریه میکرد  و میگفت

اصرار من باعث شد اینجوری بشه  و حس عذاب وجدانی که از 

به ماراتن نرسیدن سپیده داشت. و البته سارا که اشتباهی فاکتور یکی دیگه 

رو تو بیمارستان حساب کرد

*

روز دوم ماشین اجاره میکنیم . مسول اجاره ماشین شمالیه

جوکی میگیریم ولی چون اماده نیس جگوار بهمون میده. میترسم سوار شم 

مسلط نیستم . به مرور دستم میاد

ناهار خوبی میخوریم . عصر جگوار رو میدیم و جوکی میگیریم. شب تولد سحر میریم یه رستوران ساحلی

به خاطر شهادت موسیقی غمناک پلی میکنن . پاساژ گردی و خرید میکنیم

*

صبحونه میریم یه جای باال که قبلا نیلوفر بابک ازش عکس انداخته بود

صبحونه خوبی میخوریم . بچه ها رو میذاریم هتل و میریم کشتی یونانی رو میبینیم 

میریم دنبال بچه ها و میریم لب ساال عکسای تولد سحر رو بگیریم 

شام میریم رستوران دیسکوی دوست سارا و شام میخوریم

*

جمعه صبح میریم ودنبال سحر بعد از ماراتن . صبحونه میخوریم 

ماشین و اتاق رو تحویل میدیم و اماده میشیم برای بازگشت 

نیمه اول دربی رو میبینیم و میریم فرودگاه . بدون تاخیر برمیگردیم

با حسام میریم تا خونه سارا و از اونجا میریم خونه

سفر خوبی بود. خوش گذشت  تجربه شد که سفر دسته جمعی

برای گردش و اینا چندان مناسب نیست!!