۱۴۰۵ مرداد ۲۴, شنبه

سبک زندگی تعییر میکنه

 *

کارما رو همه پس میدن. خانوم محترمی که مدتها منواز جریان زندگی 

خارج کرد از جریان ایده ال زندگیش جدا شد

این واقعا ترسناک ترین اتفاق زندگیه

*

محمدرضا با یه استوری تلگرامی خبر فوت مادرش رو میده

نمیدونیم چیکار کنیم 

این شکل از عزاداری نوبره

سارا میگه این بخشی از نمایش خود بزرگ نشون دادنه

مسیج میدم و تسلیت میگم

خیلی عادی برخورد میکنه

در حالی که هیچی عادی نیست

*

پدر شکیبا به رحمت خدا میره

میریم ختمش . خیلی تحویلمون نمیگیرن و مهم نیست

مگه ما براشون چیکار کردیم؟

*

سه روز تعطیلی داریم . روز اولش رو با دوسامون رفتیم دی

سه بگ کامل کتاب خریدم

با نیلوفر و سارا . مجد گفت طپش قلب داره و نمیاد .

به نظرم گشادکرده بود

نیلوفر خیلی حرف میزنه. عین سیاوش

ولی سیاوش خوش سخن تره

*

روز دوم تعطیلی یه تاتر بیمزه میرم . تنهایی

موقع خروج کنترلچی گیر میده که فیلم گرفتی

موبایلمو که در میارم میگه برو

شام میرم پیتزا پاشا یه پیتزا منیگیرم

میرم کنا پارک اندیشه بخورم که

میزنم به جدول . چیزیم نمیشه

*

جمعه قراره بریم انقلاب بدوییم . ده صبح میرسیم اونجا

اول بسملا قفل میکنمی و در نهایت کار با پیاده روی حل میشه

سه کیلومتر میدویم و قرار میشه هر هفته بیایم . 

یه کافه میریم و ماست و گرانولا میخوریم

و میریم خونه . تو اوج دگرما پدر رو پشت بوم جوجه درست میکنه

ناهار میخوریم و نصف نوشابه ام میمونه

انگار داره مدل زندگیم تغییر میکنه


۱۴۰۵ مرداد ۱۰, شنبه

شیکم

مامان برای پومین هفته متوالی تمپول لاغری تزریق کرده

و میگه حدود سه کیلو کم کرده

با شیکمم به مشکل خوردم . شاید منم اقدام کنم

*

کلاس این هفته با تمرین کم میرم و افتضاحم

خوشحالم که جرم نمیدن

شاید هفته دیگه نرم تا ببینم ساز نزدن تاثیری تو بهبودی گوشم داره یا نه

*

پنجشنبه تنهایی میرم تاتر 

تو راه یه پسره با شدت میزنه عقب ماشین

چزی نمیبینم که نشان از خرابی بده

با این حال شماره اش رومیده پسره که اگه طوری شد

بهش زنگ بزنم. بعد از تاتر میرم پیاده روی

یه سرم به کتاب پنجره میزنم و یه چرخی تو پارک اندیشه

سیرابی میخورم ومیرم خونه

*

کیتی که برام فرستادن قدری کوچیکه . با فروشندش صحبت میکنم

میگه حضوری میتونی بیای و عوض کنی میرم اونجا ونیستن

احتمالا خرید بعدیمم کوچیکه یا شاید من زیاد گنده شدم

تصممیم میگیرم روتینم رو تغییر بدم . ورزش و پازل به جای یللی 

و تللی . خواهیم دید چه خواهد شد


۱۴۰۵ مرداد ۳, شنبه

سرشب لاتا

 *

هفته رو با این خبر شروع میکنیم که ماشین واشر زده . با ماشین پدر میرم

تمام طول مسیر مراقبم . خوددش میگه تند نرو مراقب ترمز باش و غیره

خودشون وقت دکتر دارن امروز . برای لاغری مامامن و شروع فرایند

 امپول درمانی. عصر برمیگردم خونه وکلی کار عقب افتاده جلوم

ماشین حدود 20 میلیون خرجش میشه ولی نو میشه تقریبا

ازمایشای مامان جالب نبوده قند و چربیش بالاس و مشکل تیرویید هم داره

*

قرصایی که دکتره به مامان داده بهش نمیسازه . میرن پیش رحمانی

رحمانی میگه این داروها زیادهو باید کمش کنی 

امول رو میزنه و منتظر نتیجه اش میمونیم

*

مجید رو به علت نخوندن کتاب از گروه میندازم بیرون

عصبانی و وحشی میشه شروع میکنه به چرت و پرت گفتن

و تهدید کردن و تیکه انداختن . جوابش رو نمیدم . پنجشنبه با سارا و 

نیلوفر میریم خرید کتاب. حدود ۴ میلیون سبد خریدم میشه

شامک میریم کراکف میخوریم و بد نمیگذره

مجید پیام عذرخواهی میده که برام فاقد اعتباره 

به نظرم روی ادمایی مثل مجید نمیشه حساب نمیشه حساب کرد

اصلا روی ادما نمیشه حساب کرد

*

شبا تو توییتر یه ژانری رااه انداختم واسه خدم به اسم سر شب لات ها

یه موزیکویدیو میذارم و به نظرم خیلی کار باحالیه

ادامه اش میدم تا ببینیمچی میشه

 

۱۴۰۵ تیر ۲۷, شنبه

جوش اوردنهای پی در پی

 *

متاسفانه نه گوشه خوب میشه نه بهتر میشه و همه چی در شیب نزولی قرار داره

وضعیت کار جالب نیست و امریکا هر شب داره پلهای جنوب ایران رو میزنه

*

دارم میرمخونه که یهو امپر میره بالا

توبدترین جای ممکنم . اتوبان شوشتری . زنگ میزنم امدادخودرو

پدرهم میاد پیشمون ولی تا برسه ده بار گم میشه

در نهایت معلوم میشه مال سوراخ شیلنگ بخاری بوده

*

بعد از حدود یکماه میرم کلاس و بد نیستم

خوبم نیستم . من از این بیشتر پیشرفت نمیکنم

*

پنجشنبه میریم تاتر غنی زاده . قبل از تاتر کلید ماشین رو گم میکنم

با مجیدم دعوام میشه . به تاتر میرسیم

در فضای ادایی. تاتر خوبیه . به هیچ رستورانی لعدش نمیرسیم

میریم جیگرکی

تولد ایران هست و براش تولد زنونه گرفتن 

خوشبختانه ما اونجا نیسیم

*

جمعه ناهار خونه حسام ابگوشت دعوتیم . میرم دنبال سیاوش

وسط راه ماشین جوش میاره . ماشینو میذاریم دمخونه سارا 

مهمونی بدی نیست . حسام بعد از ناهار چپ میکنه

سیاوش و سعید خیلی حرف میزنن

برمیگردیم خونه . ماشینو پر اب میکنیم و تا خونه میرسیم

بابک میگه یا واشر سرسیلندره یا واتر پمپ

خواهیم دید چه خواهد شد


۱۴۰۵ تیر ۲۰, شنبه

جوانه خشک میشود

 *

بعدر از دو جلسه تمرین سنتور دوباره گوشم برگشت به شکل قبلی

و حتی بدتر . تمام روزنه ها امید مسدود شد

تمام غم به دلم برگشت

دلم از این میسوزه که برای کلاسی تمرین کردم که تعطیل شد

*

میریم فیلم رگبار روتو سینما ببینیم . شهر به خاطر تشیع جنازه رهبرشون تعطیه

هرکسی خودش میاد  سینما و من دنبال کسی نمیرم

مجید با یه حال بد میاد وسط فیلم گریه میکنه و میره

میگه دعوام شده و دارم میلرزم

*

.میریم تاتنر زار . یه کار فاجعه و بیمزه
بیخود و بیجهت  . بعد از تاتر همه فسیم 

تصمیم میگیریم بریم خونه ولی ناگهان

شام میریم رستوران دم خونه سارا اینا

پنجشنبه تاتر دیگه ای داریم که کنسل میشه

*

امپر ماشین همچنان بازی رد میاره

اعصابمخورده میام خونه میبینم اب دوغ خیارم رو خوردن

شاکیتر میشم میخوابم . عصر میرم وانگشتری کهپارسال خریدم

رو یه کم گشاد میکنم حریدای دفترم رو انجام میدم

*

جمعه شب خونه مادربزرگیم . ایرن بداخلاقه . هیچ اتفاق 

قابل ذکری نیست که بگم ازش 

۱۴۰۵ تیر ۶, شنبه

جوانه میزند

 *

صدای عصبهای توی گوشم برگشتن . بعد از چند روز که دوباره همه چیز ترسناک

به نظر میرسید حالا التاقایی شبیه درومدن جوانه از دل خاک دراه رخ میده

این اگه معجزه نیست پس چیه؟

*

تصمیم میگیرم سنتورم رو بفروشم و یکی دیگه بخرم

زنگ میزنم به سالاری. ازش قیمتی کهع باید روی سازم بذارم رومیپرسم

میگه حدود چهل تومن

نظرم برمیگرده . خب دیگه چه خبر؟

*

امپر ماشین بعد از داستانهای هفته قبل باز بالا میره

میرم پیش حسین باطری ساز. نگاه میکنه و میگه از رادیاته

میرم پیش رادیات ساز . شاگردش یه پسر بچه باحاله

از لای رادیات چرک و کثافت در میاره

بعد از سه ساعت خسته کننده کار انجام میشه

پاره و پوره برمیگردم خونه

*

کارم رو مخمه. بعد از دوسال هنوز صالح داره با قیمت

دوسال قبل باهام حساب کتاب میکنه 

بحز اون ماشالام داره اذیت میکنه

باهاش جدال لفظی پیدا میکنم\

صالح ورود میکنه و میگه اگه باز گیج بازی دربیاره عوضش میکنم

*

سه روز تعطیلی عاشورا و تاسوعا و جمعه. چهارشنبه یمریم خونه سارا

فیلم میبینیم و برای مجید تولد میگیریم

خوش میگذره. مجید مست و پاتیل و با لباس قرمز میاد

که مثلا من ضد عاشورام. ببینیم کی این نقاب عوض میشه 


*

روز عاشورا خونه مادربزرگ جمعیم . بچه نگار هنوز بامزه و فراری از

اقایونه .اواخر مهمونی خسته کننده میشه. میریم خونه و با سارا وعمو میریم 

دی و دلجین . عمو موقع پارک کردن رو مخم میره ولی یه چیز جالب ازش

یاد میگیرم .از کتابای دسته دومی که فروختم 600تومن اعتبار دارم که میشه 

پول یه جلد از کتابای جان فانته . تودلژین به قیمت بالای منو اعتراض میکنه ولی در نهایت

اوکی میشه با غذا

*

جمعه با سر درد میمونم خونه . نظافت  شخصی یه فوتبال بیمزه با باخت پرسپولیس

مطالعه میکنم و تعطیلی تموم میشه