گلو درد از ناحیه لوزه دوباره شروع شده
میرم بیمارستان تهرانپارس
خانوم دکتر که شکل پیونده با یه امپول و چهارتا قرص
سر و ته کار رو جمع میکنه
*
ناگهان 42 سالگی فرا میرسه. بی سر و صدا .
کمترین تبریک تولد
کمترین کادو
بالا رفتن سن کمترین توجه رو بهت میده
حس خاصی ندارم و این زندگی واقعا یک نواخت و حوصله سربر شده
میانسالی همین شکلیه . همه چیز در میانه میگذره
روز تولدم به خاطر بی برقی و بی بنزینی موتور برق
دیرتر از تمام روزای هفته
*
پنجشنبه یه تاتر بد میریم. بدتر از هرچی که تصورش روبکنی
برای شام میریم اکوان
قبلش یه پیتزایی به پیشنهاد مجید میریمکه شلوغه
حداقل شامش بد نیست
*
جمعه میریم که بدویم. بهتر از هفته های قبلم
این خبر خوشی میتونه باشه
بعد از اون میریم دی . نیلوفر بهمون اضافه میشه و میریم ناهار
خوش میگذره .حداقل به نیلوفر که از جهنم خرابی کولر میاد
*
مامان حالش خوب نیس. اسهال شده و نمیتونه کنترل کنه خودشو
از رحمانی مشورت میگیرن ودوتا قرص پیشنهاد میده
بهتر نمیشه و میرن بیمارستان
نصف شب برمیگردن و میگن ویروس بوده
امیدوارم همین بوده باشه
*
میخوام روزی سه بخش از سه کتاب رو بخونم
هفته ای سه روز پیاده روی برم
هر روز دولینگو رو انجام بدم
و تا 43 سالگی ادم بهتری بشم
خواهیم دید چه خواهد شد