*
برمیگردیم به زندگی عادی . چیزی که بعد از هرجنگ میگیم و نمیشه
*
دکتر اب پاکی رو روی دستم میریزه. گوشم خوب نشده و خوب نخواهد شد . در نهایت یه قرصی مینویسه که خودش اسمش رو میذاره تیری در تاریکی خودش میگه گیر نمیاد ولی در نهایت با همکاری عجیب عمو رضا گیر میاد
شاید از این ماینه یکی کارگر شود . با این وجود ناراحتیش ولم نمیکنه
*
با مریم ح دوست ساهلای دور قرار میذاریم . احتمالا مشتاقه کادو تولدش رو بگیره
وسط قرار حالش بد میشه و میره خونه . کادوش رو میگیره و خیالش تا حدی راحت میشه
از رکبی که خوردم عصبانیم. دلبستگی بهش ندارم و میدونم که ما اندازه هم نیستیم
ولی این حس ریجکت شدن دیوونه کنندس
*
اثرات قرص جدید بی حالی و بی خوابیه. دو روز تعطیله و توی دو روز نزدیک 21 ساعت میخوابم
حداقل اعصابم به تنظیمات کارخونه برمیگرده
*
با صالح برای امور کار قرار کیذاریم . یه کافه داغون حوالی پاسداران . میگه قیمتاش پایینه میصرفه
در مورد انرژی بازیافت و چیزای مزخرفی حرف میزنه و من تشنه اینم که زودتر برم خونه
بیقراری پدر ادمو در میاره
*
میرم کتابفروشی و بعدش کافه جز عزیز . لا به لای شلوغی اونجا کتابمو میخونم
گاهی تنهایی معالجه اس . درمانه . اگر البته این فکر تو سرت نپیچه که روزای زندگیت
داره تموم میشه و هیچ پخی نشدی