۱۴۰۵ شهریور ۱۴, شنبه

وزنم رسیده به حوالی 77 . این اتفاق خوبیه. امیدوارم کمتر و کمتر بشه

*

مادربزرگ تو نقاحت به سر میبره. توحموم خورد زمین

و مهره های کمرش شکست

بعد ازتزریق سیمان تو شرایط سختی افتاده

*

مادر فریده زن داییم به رحمت خدا میره

مراسم ختم شهرک غرب . دور ترین جا به همه 

خودمومیرسونم .با بدبختی جا پارک پیادا میکنم

حسن پشه و ممد اقا و خلیل رو تو ختم میبینم 

تو اوج ترافیک برمیگردیم خونه

*روز دربی طبق معمول گره میفته تو کار

پالایشگاه لعنتی بار داره و با این وجود خودمو به بازی میرسونم

خوشبختانه کلاسمون به علت تپش قلب استاد کنسله و بازی رو میبینم

*

صدا به گوش بیمارم برگشته. این بهترین اتفاق این روزاس

برخلاف سری قبل نه با صدای سنتور قطع شده نه سایر اصوات 

به فال نیک میگیرم . روزی که مطمعن شم دگه خوب شدم

واسه دکتر گیلانی گل میبرم

*

با مولود میریم بیرون . خودمو اماده کردم که پیشنهادم رو بهش بدم

هیچ چیز خوب پیش نمیره یکی دوبار سعی میکنم نزدیک شم

و پس میخورم

تصمیم میگیرم برای همیشه ازش دور شم

*

جمعه میریم که بدویم . من زود حالم بد میشه . ترکیب غذای سنگین

کم خوابی گرما و دیفن هیدارمین احتمالا اکسپایر شده حال تهوع بهم میده

با این حال حدود ۷ کیلومتر راه میریم. ناهار میریم برگردرجه یکبهادر رومیزنیم

میامخونه ومیخوابم . عصر میرم کنسرت میلاد درخشانی.چه اجرایی . چه لذتی

چ

۱۴۰۵ مرداد ۳۱, شنبه

سندروم مرداد

 *

این روزا ماشین کمه و کاسبی چندان جالب نیست

اولین روز بعد تعطیلی ماشالا اینا انقدر شلوغ میشن

که تا ده شب درگیریم /. تیم محبوبم بازی اولش رو میبره

دو هیچ . هیچکدوم از گلهاش رونمیبینم چون تو راهم

*

یکشنبه کارا زود جمع میشه و فرصت میشه برم پیده روی انفرادی

تو شهرک امید .تصمیم میگیرم سلامت محور تر زندگی کنم

شاید رژیم بگیرم

قند رو کم میکنم

توحس و حالم تغییری احساس نمیکنم . شاید زوده هنوز

*

پیمکان و صالح مجدد و به سبک هر مرداد دعواشون میشه

پیمان قهر میکنه میذاره ومیره. حالا صالح روزا چند ساعت میاد اینجا

صالح میگه پیمان پشت سر منم پیشش حرف میزده 

چیزی که قابل پیش بینی بود

*

مادربزرگ تو حموم میخوره زمین وکمرش اسیب میبینه 

میبرنش دکتر ومیگه به نظر چیزی نیست

باید ام ار ای بده

خواهعیم دید چه خواهد شد

*


پنجشنبه برنامه خاصی نداریم . یه بلیت میگیرم و تنهایی میرم تاتر

تاترش بد نیست .بعدش حوصله ندارم و میرم خونه. تو راه یکی زنگمیزنه و میگه بسته داری

الهام از هلند برام کادو تولد فرستاده 

میگه یادم نمیره کی تو روزای سخت کنارم بود

*

جمعه با سارا دوتایی میریم انقلاب . میدویمو نفس من میگیره

پیاده نرم راه میریم . بعدش میریم دی و مجید بهمون اضافه میشه

ناهار میریم سماق . میرسم خونه دوش میگیرم میخوابم 

بیدار که میشم ادم زنده تری ام 

عصر میریم دیدن مادر بزرگ

جمعه خوبی رو به پایان میرسونیم

۱۴۰۵ مرداد ۲۴, شنبه

سبک زندگی تعییر میکنه

 *

کارما رو همه پس میدن. خانوم محترمی که مدتها منواز جریان زندگی 

خارج کرد از جریان ایده ال زندگیش جدا شد

این واقعا ترسناک ترین اتفاق زندگیه

*

محمدرضا با یه استوری تلگرامی خبر فوت مادرش رو میده

نمیدونیم چیکار کنیم 

این شکل از عزاداری نوبره

سارا میگه این بخشی از نمایش خود بزرگ نشون دادنه

مسیج میدم و تسلیت میگم

خیلی عادی برخورد میکنه

در حالی که هیچی عادی نیست

*

پدر شکیبا به رحمت خدا میره

میریم ختمش . خیلی تحویلمون نمیگیرن و مهم نیست

مگه ما براشون چیکار کردیم؟

*

سه روز تعطیلی داریم . روز اولش رو با دوسامون رفتیم دی

سه بگ کامل کتاب خریدم

با نیلوفر و سارا . مجد گفت طپش قلب داره و نمیاد .

به نظرم گشادکرده بود

نیلوفر خیلی حرف میزنه. عین سیاوش

ولی سیاوش خوش سخن تره

*

روز دوم تعطیلی یه تاتر بیمزه میرم . تنهایی

موقع خروج کنترلچی گیر میده که فیلم گرفتی

موبایلمو که در میارم میگه برو

شام میرم پیتزا پاشا یه پیتزا منیگیرم

میرم کنا پارک اندیشه بخورم که

میزنم به جدول . چیزیم نمیشه

*

جمعه قراره بریم انقلاب بدوییم . ده صبح میرسیم اونجا

اول بسملا قفل میکنمی و در نهایت کار با پیاده روی حل میشه

سه کیلومتر میدویم و قرار میشه هر هفته بیایم . 

یه کافه میریم و ماست و گرانولا میخوریم

و میریم خونه . تو اوج دگرما پدر رو پشت بوم جوجه درست میکنه

ناهار میخوریم و نصف نوشابه ام میمونه

انگار داره مدل زندگیم تغییر میکنه


۱۴۰۵ مرداد ۱۰, شنبه

شیکم

مامان برای پومین هفته متوالی تمپول لاغری تزریق کرده

و میگه حدود سه کیلو کم کرده

با شیکمم به مشکل خوردم . شاید منم اقدام کنم

*

کلاس این هفته با تمرین کم میرم و افتضاحم

خوشحالم که جرم نمیدن

شاید هفته دیگه نرم تا ببینم ساز نزدن تاثیری تو بهبودی گوشم داره یا نه

*

پنجشنبه تنهایی میرم تاتر 

تو راه یه پسره با شدت میزنه عقب ماشین

چزی نمیبینم که نشان از خرابی بده

با این حال شماره اش رومیده پسره که اگه طوری شد

بهش زنگ بزنم. بعد از تاتر میرم پیاده روی

یه سرم به کتاب پنجره میزنم و یه چرخی تو پارک اندیشه

سیرابی میخورم ومیرم خونه

*

کیتی که برام فرستادن قدری کوچیکه . با فروشندش صحبت میکنم

میگه حضوری میتونی بیای و عوض کنی میرم اونجا ونیستن

احتمالا خرید بعدیمم کوچیکه یا شاید من زیاد گنده شدم

تصممیم میگیرم روتینم رو تغییر بدم . ورزش و پازل به جای یللی 

و تللی . خواهیم دید چه خواهد شد


۱۴۰۵ مرداد ۳, شنبه

سرشب لاتا

 *

هفته رو با این خبر شروع میکنیم که ماشین واشر زده . با ماشین پدر میرم

تمام طول مسیر مراقبم . خوددش میگه تند نرو مراقب ترمز باش و غیره

خودشون وقت دکتر دارن امروز . برای لاغری مامامن و شروع فرایند

 امپول درمانی. عصر برمیگردم خونه وکلی کار عقب افتاده جلوم

ماشین حدود 20 میلیون خرجش میشه ولی نو میشه تقریبا

ازمایشای مامان جالب نبوده قند و چربیش بالاس و مشکل تیرویید هم داره

*

قرصایی که دکتره به مامان داده بهش نمیسازه . میرن پیش رحمانی

رحمانی میگه این داروها زیادهو باید کمش کنی 

امول رو میزنه و منتظر نتیجه اش میمونیم

*

مجید رو به علت نخوندن کتاب از گروه میندازم بیرون

عصبانی و وحشی میشه شروع میکنه به چرت و پرت گفتن

و تهدید کردن و تیکه انداختن . جوابش رو نمیدم . پنجشنبه با سارا و 

نیلوفر میریم خرید کتاب. حدود ۴ میلیون سبد خریدم میشه

شامک میریم کراکف میخوریم و بد نمیگذره

مجید پیام عذرخواهی میده که برام فاقد اعتباره 

به نظرم روی ادمایی مثل مجید نمیشه حساب نمیشه حساب کرد

اصلا روی ادما نمیشه حساب کرد

*

شبا تو توییتر یه ژانری رااه انداختم واسه خدم به اسم سر شب لات ها

یه موزیکویدیو میذارم و به نظرم خیلی کار باحالیه

ادامه اش میدم تا ببینیمچی میشه

 

۱۴۰۵ تیر ۲۷, شنبه

جوش اوردنهای پی در پی

 *

متاسفانه نه گوشه خوب میشه نه بهتر میشه و همه چی در شیب نزولی قرار داره

وضعیت کار جالب نیست و امریکا هر شب داره پلهای جنوب ایران رو میزنه

*

دارم میرمخونه که یهو امپر میره بالا

توبدترین جای ممکنم . اتوبان شوشتری . زنگ میزنم امدادخودرو

پدرهم میاد پیشمون ولی تا برسه ده بار گم میشه

در نهایت معلوم میشه مال سوراخ شیلنگ بخاری بوده

*

بعد از حدود یکماه میرم کلاس و بد نیستم

خوبم نیستم . من از این بیشتر پیشرفت نمیکنم

*

پنجشنبه میریم تاتر غنی زاده . قبل از تاتر کلید ماشین رو گم میکنم

با مجیدم دعوام میشه . به تاتر میرسیم

در فضای ادایی. تاتر خوبیه . به هیچ رستورانی لعدش نمیرسیم

میریم جیگرکی

تولد ایران هست و براش تولد زنونه گرفتن 

خوشبختانه ما اونجا نیسیم

*

جمعه ناهار خونه حسام ابگوشت دعوتیم . میرم دنبال سیاوش

وسط راه ماشین جوش میاره . ماشینو میذاریم دمخونه سارا 

مهمونی بدی نیست . حسام بعد از ناهار چپ میکنه

سیاوش و سعید خیلی حرف میزنن

برمیگردیم خونه . ماشینو پر اب میکنیم و تا خونه میرسیم

بابک میگه یا واشر سرسیلندره یا واتر پمپ

خواهیم دید چه خواهد شد


۱۴۰۵ تیر ۲۰, شنبه

جوانه خشک میشود

 *

بعدر از دو جلسه تمرین سنتور دوباره گوشم برگشت به شکل قبلی

و حتی بدتر . تمام روزنه ها امید مسدود شد

تمام غم به دلم برگشت

دلم از این میسوزه که برای کلاسی تمرین کردم که تعطیل شد

*

میریم فیلم رگبار روتو سینما ببینیم . شهر به خاطر تشیع جنازه رهبرشون تعطیه

هرکسی خودش میاد  سینما و من دنبال کسی نمیرم

مجید با یه حال بد میاد وسط فیلم گریه میکنه و میره

میگه دعوام شده و دارم میلرزم

*

.میریم تاتنر زار . یه کار فاجعه و بیمزه
بیخود و بیجهت  . بعد از تاتر همه فسیم 

تصمیم میگیریم بریم خونه ولی ناگهان

شام میریم رستوران دم خونه سارا اینا

پنجشنبه تاتر دیگه ای داریم که کنسل میشه

*

امپر ماشین همچنان بازی رد میاره

اعصابمخورده میام خونه میبینم اب دوغ خیارم رو خوردن

شاکیتر میشم میخوابم . عصر میرم وانگشتری کهپارسال خریدم

رو یه کم گشاد میکنم حریدای دفترم رو انجام میدم

*

جمعه شب خونه مادربزرگیم . ایرن بداخلاقه . هیچ اتفاق 

قابل ذکری نیست که بگم ازش 

۱۴۰۵ تیر ۶, شنبه

جوانه میزند

 *

صدای عصبهای توی گوشم برگشتن . بعد از چند روز که دوباره همه چیز ترسناک

به نظر میرسید حالا التاقایی شبیه درومدن جوانه از دل خاک دراه رخ میده

این اگه معجزه نیست پس چیه؟

*

تصمیم میگیرم سنتورم رو بفروشم و یکی دیگه بخرم

زنگ میزنم به سالاری. ازش قیمتی کهع باید روی سازم بذارم رومیپرسم

میگه حدود چهل تومن

نظرم برمیگرده . خب دیگه چه خبر؟

*

امپر ماشین بعد از داستانهای هفته قبل باز بالا میره

میرم پیش حسین باطری ساز. نگاه میکنه و میگه از رادیاته

میرم پیش رادیات ساز . شاگردش یه پسر بچه باحاله

از لای رادیات چرک و کثافت در میاره

بعد از سه ساعت خسته کننده کار انجام میشه

پاره و پوره برمیگردم خونه

*

کارم رو مخمه. بعد از دوسال هنوز صالح داره با قیمت

دوسال قبل باهام حساب کتاب میکنه 

بحز اون ماشالام داره اذیت میکنه

باهاش جدال لفظی پیدا میکنم\

صالح ورود میکنه و میگه اگه باز گیج بازی دربیاره عوضش میکنم

*

سه روز تعطیلی عاشورا و تاسوعا و جمعه. چهارشنبه یمریم خونه سارا

فیلم میبینیم و برای مجید تولد میگیریم

خوش میگذره. مجید مست و پاتیل و با لباس قرمز میاد

که مثلا من ضد عاشورام. ببینیم کی این نقاب عوض میشه 


*

روز عاشورا خونه مادربزرگ جمعیم . بچه نگار هنوز بامزه و فراری از

اقایونه .اواخر مهمونی خسته کننده میشه. میریم خونه و با سارا وعمو میریم 

دی و دلجین . عمو موقع پارک کردن رو مخم میره ولی یه چیز جالب ازش

یاد میگیرم .از کتابای دسته دومی که فروختم 600تومن اعتبار دارم که میشه 

پول یه جلد از کتابای جان فانته . تودلژین به قیمت بالای منو اعتراض میکنه ولی در نهایت

اوکی میشه با غذا

*

جمعه با سر درد میمونم خونه . نظافت  شخصی یه فوتبال بیمزه با باخت پرسپولیس

مطالعه میکنم و تعطیلی تموم میشه



۱۴۰۵ خرداد ۳۰, شنبه

هفته خرابیهای پی در پی

 *

پدر و مامان هر دو شبهه کرونا گرفتن و مریضن . تو مطب رحمانی هستن که بهشون زنگ میزنم

کولر ماشین صدا میده. ادرس حسین رو میگیرم که برم پیشش . قبلش با مجید قرار دارم که عطرایی \

که از حبیب خریدم رو بهش بدم. تحویلش میدم و با بدختی حسین رو پیدا میکنم

پین فن ماشین در رفته بود درستش میکنه و میرم خونه\

*

دارم واسه خودم نمنمک میرم که چراغ در ماشین روشن میشه 

مجید که پشت خطه رو قطع میکنم

راننده وانتی بدو بدو میاد و یمگه اب داره از زیر ماشینت میره

در کاپوت رو باز میکنم و کل کاپوت خیسه

وانتی که فرشته نجات منه در رادیالتور رو باز میکنه و اب 

میریزه. تو سر زنون خودمو میرسونم به بابک . شیلنگ بخاری

ترکیده بود . عوض میکنم و میرم خونه 

*

کولر گازی دفتر روکه خرابه با همکاری دوست اکبری

درست میکنیم . اقای کولر ساز خوش تیپ و بدبوعه

خیلی بدبو . خودشمیره ولی بوش تو دفتر همچنان حاکمه

*

عمومسعود زنگ میزنه و میگه تصادف کرده و پول لازم داره و در همین

راستا به رضا زنگ زده و رضام پیچونده اش. میگه به بابات چیزی نگو

ولی قبل از اون رضا به بابام گفته . میگه اینا دوست داشتن زمین خوردن منو ببینن

*

سند تفاهم بین ایران و ارمیکا امضا شد

*

میریم تاتر سلول .بد نیست ولی خوبم نیست. میریم پاتزا . گرم و خلوت و بی در و پیکر به نظر 

میاد بلند میشیم و میریم پیله. کیفیت خوبی داره ولی من دستم میخوره نوشابه ها و سسم برمیگرده

خوابم میاد و یاد خانوم ح افتادم که عاشق اینجا بود

میرسم خونه گوشم سوت زیادی میکشه

دیستورشن زیاد. من خوب نخواهم شد

*

جمعه اقای زیتلی میاد برای درست کردن نت خونه . سیم کشی عوض میشه جای مودم هم همینطور

به نظرم کیفیت خوب میشه . اقای زیتلی فضول و کاربلده. بهم یاد میده چجوری انلاین بازی کنیم

شلتر میخرم و بالاخره میتونم اپشن جدید فوتبال رو فعال کنم 

۱۴۰۵ خرداد ۲۳, شنبه

شوق روزگار کودکی


دقیقا شب قبل از سفر ایرج به ترکیه ایران و اسراییل 

موشکبازی میکنن . پیمان و وحید از لغو سفر ایرج خوشحالن

و فکر میکنن ای حرکت منتهی به اومدن شاه میشه

در نهایت ایرج به پروازش میرسه و قیافه لج درومده اینا برام جذاب میشه

*

دقیقا تو روزای اروم ایران یوهو ضامن ترامپ در میره و 

به بهانه هلیکوپتری که تو جنوب ایران سقوط کرده

نوار جنوبی رو به خاک و خون میکشونه ولی همچنان

اتش بس برقراره. مردم مثل روزای اول جنک پمپ بنزینا رو نمیبندن

*

شب کنسرت یادبود علی تجویدی بازم بازار تهدیدای ترامپ داغ میشه

تو اسمون یه ستون دوده که میگن مال میدون قیام هست . قبل از کنسرت

میرم کلاس . زود میرسم . جلسات مشاوره برای هنر اموزای جدیده

یه اقای خیلی سن داری هم اومده بود و میگفت من اگه استعدادش رو دارم

برم ساز بخرم . سر کلاس وب نیستم و درس هفته بعدم سخته

. به کنسرت میرسم و با یکی دوت اهنگش گیه ام میگیره

*

پنجشنبه با صدای زنگ راننده شیراز بیدار میشم . میگه خالیش نمیکنن

قرار بوده ۴ صبح برسه ولی تو راه خوابیده و انبار رشتی حالا سر لج افتاده

با تلفن بازی زیاد و خالی بندی و داستان سازی بالاخره طرف 500 تومن میگیره و خالی میکنه

شب با سارا و مجید میریم کتابفروشی دی . سر راه مجید از ساقی گل میخره

شام در کمال ناباوری به سماق میرسیم . شب خوبی میشه 

*

سعی میکنم جمعه رو بخوابم و نمیشه . عصر به هوای قهوه سارا میرم خونه شون

چایی میخوریم و گپ میزنیم در مورد دوستها ادمها و همه چیز . سعی میکنم زیاد 

نمونم . همیشه ادما رو قبل از اینکه بگن چرا نمیری ترک کن 

۱۴۰۵ خرداد ۱۷, یکشنبه

تیر اخر زیر گوش مجروح

 *

برمیگردیم به زندگی عادی . چیزی که بعد از هرجنگ میگیم و نمیشه

*

دکتر اب پاکی رو روی دستم میریزه. گوشم خوب نشده و خوب نخواهد شد . در نهایت یه قرصی مینویسه که خودش اسمش رو میذاره   تیری در تاریکی خودش میگه گیر نمیاد ولی در نهایت با همکاری عجیب عمو رضا گیر میاد

شاید از این ماینه یکی کارگر شود . با این وجود ناراحتیش ولم نمیکنه

*

با مریم ح دوست ساهلای دور قرار میذاریم . احتمالا مشتاقه کادو تولدش رو بگیره

وسط قرار حالش بد میشه و میره خونه . کادوش رو میگیره و خیالش تا حدی راحت میشه

از رکبی که خوردم عصبانیم. دلبستگی بهش ندارم و میدونم که ما اندازه هم نیستیم

ولی این حس ریجکت شدن دیوونه کنندس

*

اثرات قرص جدید بی حالی و بی خوابیه. دو روز تعطیله و توی دو روز نزدیک 21 ساعت میخوابم

حداقل اعصابم به تنظیمات کارخونه برمیگرده

*

با صالح برای امور کار قرار کیذاریم . یه کافه داغون حوالی پاسداران . میگه قیمتاش پایینه میصرفه

در مورد انرژی بازیافت و چیزای مزخرفی حرف میزنه و من تشنه اینم که زودتر برم خونه

بیقراری پدر ادمو در میاره

میرم کتابفروشی و بعدش کافه جز عزیز . لا به لای شلوغی اونجا کتابمو میخونم 

گاهی تنهایی معالجه اس . درمانه . اگر البته این فکر تو سرت نپیچه که روزای زندگیت

داره تموم میشه و هیچ پخی نشدی

۱۴۰۴ دی ۶, شنبه

کریسمس +یلدا مبارک

با وجود اینکه یکشنبه شب یلداس ولی به خاطر ملاحضات امنیتی ترافیکی

ما شنبه میگیریم . شانس ما شلوغ ترین روز کاریمون هم میشه

16تا بارنامه اذرشهر داریم که سر دونه به دونه اش جون میکنم

نمیفهمم زمان چجوری میگذره

اخرای مهمونی کار منم تموم میشه

خبر میدن که پدر سارا دوست شقایق هم فوت شده

از طرفی مجید در به در دنبال مرکز کولونوسکوپی برای 

مادرش میگرده. احتمال سرطان میدن و این خیلی ترسناکه

در نهایت از فریده ادرس یک کلینیک میگیریم و بهش معرفی 

میکنیم . موقع چایی بعد از شام دست دایی میخوره و لیوان 

چایی رو پای ماما میریزه. فریده به دادش میرسه

و دایی و همایون میرن پماد میخرن و یمززن تا سوختگی رفع شه

اخر مهمونی همونطور که ایرن دور اطاق میچرخه 

حسین زاده برای همه فال میگیره میخندیم . علیرغمم اینکه هنوز فکر

میکنم منفور ترین چهره فامیلم

*

یلدای واقعی انقدر خسته ام که همش چرت . همش خواب

همش بازی . یه فالم برا خودم میگیرم . حتی نمیخونم ببینم چی گفته

بی ارزوترین ادم ممکن شدم . مولود میگه امسال برام فال نگرفتی

میپیچونمش

*

از هفته دیگه کلاسم دوباره شروع میشه و ساز رو از قفس در میارم

هنوز یه چیزایی یادمه ولی خوب نیستم . نسرین جرم میده

*

سارا در پایان کتابی که من معرفی میکنم وحشیانه غر میزنه

ناراحت میشم با اینکه نباید بشم

تصمیم میگیرم که کتاب معرفی نکنم

*

پیگیری تا حصول نتیجه. بیمه تکمیلی همه فعال شده جز من 

پیگیری میکنم و مرحله به مرحله به کانون میرسم و مدارکم رو میفرستم

*

پنجشنبه حجم کار جنون امیز زیاده . جمع و جور میکنم که به تاتر 

برسم . متاسفانه برخلاف تصور من تاتر ساعت شش و ربع شروع میشه

متاسفانه برخلاف همیشه بدن تاخیر شروع میشه

منو از در پشتی میبرن یه جاییچند ردیف عقبتر

از نمایش خوشم میاد . ااجرا که تموم میشه مجید منو لای جمعیت 

میبینه و قیافش خوشحال میشه. این دقییقا چیزیه که ادم از دوست

انتظار داره. بعد از تاتر میریم کتاب دی و خرید میکنیم

ترافیک وحشتناکه

میریم رستورانی که فضاش بازه و به شدت سرده. قبلش بازم

تو ترافیک کریسمس گیر میکنم . جزو معدود شبهاییه که واقعا خوش میگذره

*

جمعه شب سر منبع اب و بی ابی بحثمون میشه 

خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه

۱۴۰۴ آذر ۱۷, دوشنبه

جنوب

*

کارام کند پیش میره ولی شل کردم و لذت میبرم. شب قبل رفتن میرم

و تشکیلات رو دست صالح میدم. اتاق رو جمع میکنم چمدون رو میبندم  و میخوابم

صبح با اسنپ میرم فرودگاه

پرواز بدون تاخیر انجام میشه

تفریحمون ترسوندن مجید از پروازه . میرسیم و تاکسی میگیریم میریم

هتل. هتل خیلی معمولی تر از حد تصوره

میریم ناهار میخوریم وسط ناهار صالح میگه بگایی شده و ناهار کوفتمون میشه

استراحت میکنیم و شب میریم گردش. موتور برقی اجاره میکنیم و دقیقا

تو لحظه ای که داریم ال میکنیم موتور سارا و سپیده

چ\ میکنه و پرت میشن کف زمین. صاب موتور میخواد خسارت بگیره 

ولی با شلوغ کاری سر بیخیال میشه

میریم بیمارستان و بچه ها پانسمان میکنن / به خیر میگذره

شب سحر و سارا میان و از ما عذرخواهی میکنن

تصویری که تو ذهنم موندگار میشه وقتیه که سحر گریه میکرد  و میگفت

اصرار من باعث شد اینجوری بشه  و حس عذاب وجدانی که از 

به ماراتن نرسیدن سپیده داشت. و البته سارا که اشتباهی فاکتور یکی دیگه 

رو تو بیمارستان حساب کرد

*

روز دوم ماشین اجاره میکنیم . مسول اجاره ماشین شمالیه

جوکی میگیریم ولی چون اماده نیس جگوار بهمون میده. میترسم سوار شم 

مسلط نیستم . به مرور دستم میاد

ناهار خوبی میخوریم . عصر جگوار رو میدیم و جوکی میگیریم. شب تولد سحر میریم یه رستوران ساحلی

به خاطر شهادت موسیقی غمناک پلی میکنن . پاساژ گردی و خرید میکنیم

*

صبحونه میریم یه جای باال که قبلا نیلوفر بابک ازش عکس انداخته بود

صبحونه خوبی میخوریم . بچه ها رو میذاریم هتل و میریم کشتی یونانی رو میبینیم 

میریم دنبال بچه ها و میریم لب ساال عکسای تولد سحر رو بگیریم 

شام میریم رستوران دیسکوی دوست سارا و شام میخوریم

*

جمعه صبح میریم ودنبال سحر بعد از ماراتن . صبحونه میخوریم 

ماشین و اتاق رو تحویل میدیم و اماده میشیم برای بازگشت 

نیمه اول دربی رو میبینیم و میریم فرودگاه . بدون تاخیر برمیگردیم

با حسام میریم تا خونه سارا و از اونجا میریم خونه

سفر خوبی بود. خوش گذشت  تجربه شد که سفر دسته جمعی

برای گردش و اینا چندان مناسب نیست!!

۱۴۰۴ آذر ۱, شنبه

جارو جره و باقی داستانها

 *

روزای کاری به شدن طولانی و سختن

تقریبا هر شب دیر دیر دیر میرم خونه

شرکت من زنگ میزنن میگن بارنامه هات

نیاز به اصلا ارن . استرس روانی کننده ای پیدا میکنم

اصلاح میکنم و میفرستم

ایشالا که طوری نمیشه

*

با مجید بثمون میشه. سر قفلی زدن روی هدیه

مجید سه روز اول هفته یر قابل معاشرته

چون گل و مشروبش زیادی از حده و تعادل روانیش

کاملا پایین

*

دوتا بازی جدید واسه پی اس فایو میخرم

به نظرم بازی نجات دهندس 

از هر رنج و درد و مصیبتی. برای جره

یه جارو برقی سفارش میدیم که جمعه به دستمون برسه

کلی ذوق داریم براش ولی به دستمون نمیرسه

حالمون گرفته میشه. زمانی حال گیری بیشتر میشه 

میفهمیم بچه مریضه و تب شدید داره

*

پنجشنبه با سیا و مجید میریم خونه سارا و یه فیلم

میبینیم . با مجید سر مثبت شدن اچ پی ویش شوخی میکنیم 

حس میکنم شوخی مون داره زیاده روی میشه

من ادامه نمیدم ولی بچه ها ول کن ماجرا نیستن

۱۴۰۴ آبان ۲۴, شنبه

در ستایش کارما

 *

شنبه برخلاف تصمیم قبلیم مجبور میشم اتاق رو جمع و جور کنم چون یکشنبه

نظافتچی داریم. یکشنبه همزمان با اومدن نظافتچی میرم بازار چهارسو

و گوشی جدید میخرم . نیتم گوشی مشکیه ولی در نهایت تیتانیوم طوسی

میگیرم. فروشنده مخم رو میزنه . تمام کاراش رو همونجا انجام میدن و بعدا میفهمم چه پولای 

کسشری بابت خدمات از من گرفتن

*

کلاس موقتا تعطیل تا بعد از اجرای گروهی

با استاد صحبت میکنم که شاید راضی شه یه جلسه انلاین برگزار کنه 

*

مهرنازی hpv مثبت شده و مجید ریده به خودش

یاد روزای اول رابطه ام با ح میفتم . کسی که این روزها 

از غم سختش حرف میزنه و احتمالاروزای اخر خوشیشه

چیزی که از کارما انتظار داشتم

*

مهندس واسه شرکت پاکت سیگار رزومه فرستاده. برای اسعت کاری 

8 صبح تا 12 شب . پمام میریزه. میترسم . نمیخوام . انجام نمیدم

اصلا استعفا میدم . اینا همش تو خیالاته تو واقعیت مثل خر قبول میکنم

*

دارم تو اتوبان قم رانندگی میکنم که یوهو یه وانتی 

بهم میزنه و در میره. ماشین داغون میشه . حالم گرفته میشه

تمام روز دپرسم . برگشتنی میبینم یه وانتی میزنه و یه پژو رو

جمع میکنه . میگم شانس اوردم

*

میریم تاتر . یه تاتر کمدی . جای پارک سخت پیدا میکنیم . 

در نهایت جلوی خونه یکی که احتمالا با نخاله میخواسته جای پارک

واسه خودش نگهداره پارک میکنیم . گوشیم رو تو ماشین جا میذارم

و تمام مدت ذهنم درگیرشه.بعد تاتر میریم شام میخوریم

و در مورد مسایل مختلف حرف میزنیم از جمله hpv مجید

*

جمعه با ملود قرار درایم که نهایت کنسل میشه

میریم خونه مادر بزرگ . اش جو داریم و خوشمزه اس. بچه های 

لیلا نیومدن و اعصاب راحت


۱۴۰۴ آبان ۳, شنبه

ماراشال و و پروژه خونین

تمام هفته دنبال اقای خداورد بودم

بلکه بتونیم ببینیم اون داستان کرایه های مازاد بر تعرفه رو چه کنیم

که پیداش نکردیم

*

صالح مجدد پالایشگاه رو اوکی کرده

پیمان مرتب غر میزنه

انگار با کار کردن مشکل داره

علاقمند به پول مفت

کار نکرده و زیاد

*

همسر ماشالا دستش به رد کابینت میگیره و جر میخوره

صالح میگه داستانای ماشالا داره شبیه فیلم اره میشه

ترسناک و خون دار

*

ماشین برگشتی حسن اباد ساعت ده و نیم شب میرسن. پاره پوره تا 

اخر شب درگیر بارنامه هاشیم. غر میزنم . متوجهم صالح ناراحت شده

چهارتا غر هم ما بزنیم . چی یمشه؟

*

روز کلاس همه چی سر تایم پیش میره

جز تمرین من که ضعیف تر از همیشه است

سر کار هم تمرین میکنم ولی فایده نداره

سر کلاس خوب نیستم. کلاس دو هفته تعطیله

باید خودمو بهتر کنم

*

پنجشنبه پر تلاطمی داریم . باید وزن همه پالایشگاهیا در بیاد

کار گره میخوره. خدا روشکر برگشتیای حسن اباد رو نداریم

به اندازه یه چایی تو خونه خورردن میرسم خونه. مجید تلفن

جواب نمیده . سارا فکر کرده سحرم بلیط داره و استرس گرفتیم

چیکار کنیم . درنهایت معلوم میشه مجید مست خونه داداششه

حر به جاش میاد . تیاتر خوبیه بعد از تاتر مجید بهمون اضافه میشه

شب فانی رو میگذرونیم . اخر شب میریم نمو رو از خونه امیر

برمیداریم .میریم خونه

*

شب سال پدر بزرگ همه رفتن بهشت زهرا .از خونه بیرون نمیرم

استراحت کامل . به امید هفته بهتر . تیممون ذوب اهن رو دو هیچ میزنه

اخر شب بارنامه های برگشتی حسن اباد رو میزنیم



۱۴۰۴ مهر ۲۶, شنبه

علل متفاوت برای نراحتی در تایم استراحت

 *

به شکل عجیبی هیچ اتفاق خاصی تو این مدت نیفتاده

جز گلو دردی که علیرغم دارو خوب نشده

جز روزای طولانی سر کار رفتن و دیر برگشتن

تلاش برای زندگی . بدون هیچ امیدی به اینده

*

یکی از مشتریای قدیمی صالح پیشنهاد همکاری بهش داده

کاری شبیه کاری که ماشالا میکنته

از فکر فشار بیشتر از این حالم بد میشه

تمام تایم استراحت اون روز رو بازی میکنم

که چیزی شبیه تراپیه

*

ماشا نمیره سر کار و جاش صالح میره

سرعت کار بالاتر از روزای قبله 

کار کمتر هم هست . ایده ای از دلش در میاد که فشار رو میتونه

از روی من برداره. اخر وقت سر پلیس راهیا صالح بهم تیکه میندازه

کل تایم استراحت اون روزمم به فنا میره

*

با بچه ها مریم تیاتر . پنجشنبه است و کار فشرده است

میرم خونه لباس میپوشم میرم سمت وحدت . سر راه بنزین میزنم . یه 

پیرمرده میچسبه میگه با کارت من بنزین بزن

این جایگاهیه از روش سود میگیره

سوارش میکنم . بنزین میزنم

همین باعث میشه تاخیرم زیاد شه

بدو بدو خودمو میرسونم. تیاتر بدی نیست

ولی خیلی هم شاخ نیست. میریم کتاب فروشی دی و تا خرتناق

کتاب میخریم. کتاب خریدن برای من تراپیه

شام میریم یه رستوران سمت خیابون 

الف. غذاهایی متشکل از جیگر داره. یه میز سوشال بهمون

پیشنهاد میشه من میگم بریم بالا . دختره میگه اره بالا پرایوت تره پایین

تین ایجری تره . 

*

جمعه مهمونی خونه مادربزرگیم . مناسبتش تولد لیلاس 

قبل از مهمونی میرم دم خونه صلح مدارک رو بهش بدم

کادوی بچه هاشم بهش میدم. داشتن میرفتن شابدوالعظیم

حاجاقا تمام وقت بدون اینکه حرف بزنه تلفن دم گوششه

لیلا رو سوپرایز میکنن و درام خانوادگی شکل میگیره

مهمونی زود تموم میشه و به سایر کارهای اخر شب 

میرسم


۱۴۰۴ مهر ۱۹, شنبه

میگذره

 *

شنبه صالح بعد از مدتها میاد دفتر . داریم فاکتورای حدادی ها رو

جمع و جور میکنیم . گلوم درد میکنه . وقت میگیرم میرم رحمانی

یک ساعتی معطل میشم میگه همون عفونت گلوعه

امپول میزنه و میریم رد کارمون

*

اقا ایرج بعد از چندین ماه دوری برگشت دفتر

میز و تشکیلاتش رو هم اورد

هرکی از اینجا میره یه مدت بعد برمیگرده

چون همه چی هردمبیل و خر تو خره 

ادما از بی نظمی مطلق استقبال میکنن

*

بعد از یکماه میرم کلاس. استرس دارم که خوب نباشم

برخلاف تصور خودم خوبم .وسط کلاس تینا 

کیک میاره برامون با چایی

استاد فیلم میگیره و استوری میکنه

*

پنجشنبه میریم تاتر بار هستی . برای اولینبار مجید رو بعد از 

سفر ترکیه میبینیم . تاتر با تاخیر شروع میشه و تو این فاصله

مجید از باگهای هدیه تعریف میکنه. تاتر بدی نیس. شام میریم پیتزایی

ناپولیتن محبوب من با فروشنده ای که شبیه گلمکانیه

*

گلو درد همچنان هست با این حال میرم واکسن میزنم

بیمارستان فرخی. ناهار جوجه داریم محصول پشت بوم

یک هفته دیگه از عمر بی هیچ حادثه ای میگذره

۱۴۰۴ شهریور ۲۹, شنبه

درستش میکنم

 صدای گلی رو بعد از مدتها میشنوم . زنگ میزنه و تولد رو با تاخیر تبیریک میگه

ولی خبر ی از همسر محترمشون همچنان نیست 

میذارم به حساب گرفتاری کاریش

شاید تولدش زنگ زدم

شایدم به اس ام اس بسنده کنم

*

روزای کاری طولانی شدن . واکنش من در بابرش؟ کنسل کردن 

کلاس

*

وقت دکتر پوستمیگیرم . کار ماشالا زیاد طول میکشه

تو سر زنون خودمو به دکتر یرسونم . از مطب میام بیرون استقلال

دوتا خورده. 5 تا دیگه هم میخوره تا هفت  یک تموم شه

احتمالا پیمان رو برای تایم زیادی از دست بدیم

صبح که کولر باد داغ میزد 

سر رفتن و نگاه کردن علت گرمای کولر

ناز و نوز کرد. به نظرم حقش بود چنین مصیبتی

*

رضوان میگه اخر هفته بریم بیرون کباب بخوریم

میپیچونمش . میمونم خونه و بازی میکنم واسه خودم

جمعه هم به امید فوتبال که بازی مساوی میشه

نظمم زندگیم به هم ریخته . این هفته درستش میکنم

۱۴۰۴ شهریور ۲۲, شنبه

از شب بالا بلند گیسوانت

*

همونطور که حدس میزدم امراله اخر هفته نیست و صافکاری ماشین عقب میفته

یکشنبه شب تولدمه . با سارا و سحر و سیوش سعید و مجید میریم پارک ابا و اتش

تا ماه گرفتگی رو ببینیم . سارا برای تولدم کیک گرفته و یک پلیور بسیار زیبا

توی پارک که بسیار شلوغه چایی میگیریم و این پدیده عجیب رو میبینیم 

شوخی شوخی موزر رو در میاریم و ریشای مجید رو میزنیم

ماه گرفتگی تموم میشه و برمیگردیم خونه. خوش میگذره

*

روز تولدم رو پر تبریک شروع میکنم

تمام کسایی که میشناسم و میشناسنم بهم زنگ و پیام میزنن

بجز اونی که منتطر ری اکشنش هستم!

و همینطور دوست و شفیق قدیمی محمدرضا

حس میکنم دوستام دارن پوست اندازی میکنن

سارا از ترکیه میخواس برام کباب فبرسته که اونم

نمیشه

*

چهارشنبه برای اولینبار با نسترن میریم بیرون

یه کافه حوالی انقلاب . طبق معمول هیچ چیز خوب پیش

نمیره. صالح مرتب بارنامه میفرسته

کار لعنتی تموم نمیشه لا به لای ترافیک های شلوغی

میدون ولیعصر برمیگردم خونه

*

پنجشنبه میریم کنسرت ارمان. قبلش میریم دلژین و شام 

میخوریمتو رستوران مجید لباسش لک میشه

میره بشوره اونجا نظافتچی قفلی میزنه روش و عصبی میشه

زود میرسیم ولی پیاده روی طولانی رو طی میکنیم

اجرای خوب و تمیزی رو میبینیم . با حال خوب

میریم خون. استوری میذارم و شقایق رو تگ میکنم