۱۴۰۵ مهر ۴, شنبه

روز سگی

 *

تمام روز خوابم میاد و این عوارض قرص لعنتیه

یکی از راننده ها زنگ میزنه و میگه راننده دیگه ای

از جای دیگه ای بار اورده و کرایه اش ده میلیون بیشتر از من خورده 

میام زنگ بزنم نگارش که میزنم یه ماشینه و گلگیرم غر میشه

بگشتنی به خونه یه خاوریه میزنه و اینه ام رومیشکونه

اخر شب خدا رو شکر میکنم که زنده ام هنوز

*

عمو رضا 100تا قرص البته ایرانیش رو برامون میاره

خداروشکر برای جنس داغون وطنی  پول نمیدیم

عصبانی میشم ولی الان که دارم اینا رو مینویسم

 حس میکنم عصبانیتم بی مورد بود

*

پنجشنبه میریم تاتر و جیگرکی . سارا با مجید تو قیافه اس

چون مجید با من بحثش شد و سر سارا خالی کرد

تاتر خوبی میبینیم 

*

پدر کمر و پاش گرفته  جمعه است و باید بریم انقلاب

سر تایم و زودتر از بقیه میرسیم 

برای ناهار میخوان برن ماهی بخورن که خدارو شکر اقا حمید

دوست سعید مخالفت میکنه ومیریم کباب میخوریم

تعدای از کتابامو میبرم پیش عمو کتابی و میفروشم 

چندتا کتاب جدید میخرم ومیرم خونه

هفته جهنمی رو با استراحت تموم میکنم

منیر گوشم برگشته و این خیلی غم انگیزه هرچند ته دلم فکر میکنم 

دوباره خوب میشم


۱۴۰۵ شهریور ۲۸, شنبه

از اخرین جمعه تابستون

گلودرد همچنان داره با قدرت پیش میره
از رحمانی وقت میگیرم

خلوته و اولین نفر منم

دکتر زمان زیادی تو دستشوییه . مشخص میشه که خودشم

مریضه. امپول و دارو میده و رفتار جنون امیزی داره 

شرایط سیاسی مملکت دکتر رو هم دیووونه کرده

*

ماشین به شدت کم شده و مجبوریم فیتیله کرایه رو بدیم بالا 

باربریای دیگه ارزونتر از من میزنن و اعصابم خورد میشه

یه باربری هم رفته روی بار داشوحید 

داستان داره غم انگیز میشه

*

برای کلاس خوب تمرین میکنم و خوب میزنم 

استناد راضی و خودمم راضی

*

پنجشنبه برای جلوگیری از کپک زدگی با هیوا ناهار میرم بیرون

ظهر خواب خوبی میکنم و تمرین 

شب همسایه بغلی با هم دعواشون میشه 

کار به چاقوکشی  میکشه تا سه نصف شب درگیریم

*

جمعه میریم انقلاب مجید که قراره با من بیاد دیر میرسه

و خودش میره انقلاب . اونجا گم میشه وبادبدختی پیداش میکنیم

حس میکنم کیفیت دویدنم بهتر شده نفس کمتر کم میارم

بعد دو میریم یه کافه که خیلی دیر سرویس میده

ظهر میخوامبخوابم که رضوان زنگ میزنه

میگه بیا خونمون نصاب ماهواره داره میاد

ماهواره ایه باهام صمیمی میشه الکی

وسط کار میرم تا به کنسرت برسم

اجرای خوبی نیست و دعا میکنم زودتر تمومشه

۱۴۰۵ شهریور ۲۱, شنبه

42

گلو درد از ناحیه لوزه دوباره شروع شده

میرم بیمارستان تهرانپارس

خانوم دکتر که شکل پیونده با یه امپول و چهارتا قرص 

سر و ته کار رو جمع میکنه

*

ناگهان 42 سالگی فرا میرسه. بی سر و صدا . 

کمترین تبریک تولد 

کمترین کادو 

بالا رفتن سن کمترین توجه رو بهت میده

حس خاصی ندارم و این زندگی واقعا یک نواخت و حوصله سربر شده

میانسالی همین شکلیه . همه چیز در میانه میگذره

روز تولدم به خاطر بی برقی و بی بنزینی موتور برق 

دیرتر از تمام روزای هفته

*

پنجشنبه یه تاتر بد میریم. بدتر از هرچی که تصورش روبکنی

برای شام میریم اکوان 

قبلش یه پیتزایی به پیشنهاد مجید میریمکه شلوغه

حداقل شامش بد نیست

*

جمعه میریم که بدویم. بهتر از هفته های قبلم

این خبر خوشی میتونه باشه

بعد از اون میریم دی . نیلوفر بهمون اضافه میشه و میریم ناهار

خوش میگذره .حداقل به نیلوفر که از جهنم خرابی کولر میاد

*

مامان حالش خوب نیس. اسهال شده و نمیتونه کنترل کنه خودشو

از رحمانی مشورت میگیرن ودوتا قرص پیشنهاد میده 

بهتر نمیشه و میرن بیمارستان

نصف شب برمیگردن و میگن ویروس بوده

امیدوارم همین بوده باشه

*

میخوام روزی سه بخش از سه کتاب رو  بخونم

هفته ای سه روز پیاده روی برم

هر روز دولینگو رو انجام بدم

و تا 43 سالگی ادم بهتری بشم

خواهیم دید چه خواهد شد

۱۴۰۵ شهریور ۱۴, شنبه

وزنم رسیده به حوالی 77 . این اتفاق خوبیه. امیدوارم کمتر و کمتر بشه

*

مادربزرگ تو نقاحت به سر میبره. توحموم خورد زمین

و مهره های کمرش شکست

بعد ازتزریق سیمان تو شرایط سختی افتاده

*

مادر فریده زن داییم به رحمت خدا میره

مراسم ختم شهرک غرب . دور ترین جا به همه 

خودمومیرسونم .با بدبختی جا پارک پیادا میکنم

حسن پشه و ممد اقا و خلیل رو تو ختم میبینم 

تو اوج ترافیک برمیگردیم خونه

*روز دربی طبق معمول گره میفته تو کار

پالایشگاه لعنتی بار داره و با این وجود خودمو به بازی میرسونم

خوشبختانه کلاسمون به علت تپش قلب استاد کنسله و بازی رو میبینم

*

صدا به گوش بیمارم برگشته. این بهترین اتفاق این روزاس

برخلاف سری قبل نه با صدای سنتور قطع شده نه سایر اصوات 

به فال نیک میگیرم . روزی که مطمعن شم دگه خوب شدم

واسه دکتر گیلانی گل میبرم

*

با مولود میریم بیرون . خودمو اماده کردم که پیشنهادم رو بهش بدم

هیچ چیز خوب پیش نمیره یکی دوبار سعی میکنم نزدیک شم

و پس میخورم

تصمیم میگیرم برای همیشه ازش دور شم

*

جمعه میریم که بدویم . من زود حالم بد میشه . ترکیب غذای سنگین

کم خوابی گرما و دیفن هیدارمین احتمالا اکسپایر شده حال تهوع بهم میده

با این حال حدود ۷ کیلومتر راه میریم. ناهار میریم برگردرجه یکبهادر رومیزنیم

میامخونه ومیخوابم . عصر میرم کنسرت میلاد درخشانی.چه اجرایی . چه لذتی

چ