۱۴۰۵ شهریور ۱۴, شنبه

وزنم رسیده به حوالی 77 . این اتفاق خوبیه. امیدوارم کمتر و کمتر بشه

*

مادربزرگ تو نقاحت به سر میبره. توحموم خورد زمین

و مهره های کمرش شکست

بعد ازتزریق سیمان تو شرایط سختی افتاده

*

مادر فریده زن داییم به رحمت خدا میره

مراسم ختم شهرک غرب . دور ترین جا به همه 

خودمومیرسونم .با بدبختی جا پارک پیادا میکنم

حسن پشه و ممد اقا و خلیل رو تو ختم میبینم 

تو اوج ترافیک برمیگردیم خونه

*روز دربی طبق معمول گره میفته تو کار

پالایشگاه لعنتی بار داره و با این وجود خودمو به بازی میرسونم

خوشبختانه کلاسمون به علت تپش قلب استاد کنسله و بازی رو میبینم

*

صدا به گوش بیمارم برگشته. این بهترین اتفاق این روزاس

برخلاف سری قبل نه با صدای سنتور قطع شده نه سایر اصوات 

به فال نیک میگیرم . روزی که مطمعن شم دگه خوب شدم

واسه دکتر گیلانی گل میبرم

*

با مولود میریم بیرون . خودمو اماده کردم که پیشنهادم رو بهش بدم

هیچ چیز خوب پیش نمیره یکی دوبار سعی میکنم نزدیک شم

و پس میخورم

تصمیم میگیرم برای همیشه ازش دور شم

*

جمعه میریم که بدویم . من زود حالم بد میشه . ترکیب غذای سنگین

کم خوابی گرما و دیفن هیدارمین احتمالا اکسپایر شده حال تهوع بهم میده

با این حال حدود ۷ کیلومتر راه میریم. ناهار میریم برگردرجه یکبهادر رومیزنیم

میامخونه ومیخوابم . عصر میرم کنسرت میلاد درخشانی.چه اجرایی . چه لذتی

چ