وزنم رسیده به حوالی 77 . این اتفاق خوبیه. امیدوارم کمتر و کمتر بشه
*
مادربزرگ تو نقاحت به سر میبره. توحموم خورد زمین
و مهره های کمرش شکست
بعد ازتزریق سیمان تو شرایط سختی افتاده
*
مادر فریده زن داییم به رحمت خدا میره
مراسم ختم شهرک غرب . دور ترین جا به همه
خودمومیرسونم .با بدبختی جا پارک پیادا میکنم
حسن پشه و ممد اقا و خلیل رو تو ختم میبینم
تو اوج ترافیک برمیگردیم خونه
*روز دربی طبق معمول گره میفته تو کار
پالایشگاه لعنتی بار داره و با این وجود خودمو به بازی میرسونم
خوشبختانه کلاسمون به علت تپش قلب استاد کنسله و بازی رو میبینم
*
صدا به گوش بیمارم برگشته. این بهترین اتفاق این روزاس
برخلاف سری قبل نه با صدای سنتور قطع شده نه سایر اصوات
به فال نیک میگیرم . روزی که مطمعن شم دگه خوب شدم
واسه دکتر گیلانی گل میبرم
*
با مولود میریم بیرون . خودمو اماده کردم که پیشنهادم رو بهش بدم
هیچ چیز خوب پیش نمیره یکی دوبار سعی میکنم نزدیک شم
و پس میخورم
تصمیم میگیرم برای همیشه ازش دور شم
*
جمعه میریم که بدویم . من زود حالم بد میشه . ترکیب غذای سنگین
کم خوابی گرما و دیفن هیدارمین احتمالا اکسپایر شده حال تهوع بهم میده
با این حال حدود ۷ کیلومتر راه میریم. ناهار میریم برگردرجه یکبهادر رومیزنیم
میامخونه ومیخوابم . عصر میرم کنسرت میلاد درخشانی.چه اجرایی . چه لذتی
چ
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
حالا تو بگو