*
این روزا ماشین کمه و کاسبی چندان جالب نیست
اولین روز بعد تعطیلی ماشالا اینا انقدر شلوغ میشن
که تا ده شب درگیریم /. تیم محبوبم بازی اولش رو میبره
دو هیچ . هیچکدوم از گلهاش رونمیبینم چون تو راهم
*
یکشنبه کارا زود جمع میشه و فرصت میشه برم پیده روی انفرادی
تو شهرک امید .تصمیم میگیرم سلامت محور تر زندگی کنم
شاید رژیم بگیرم
قند رو کم میکنم
توحس و حالم تغییری احساس نمیکنم . شاید زوده هنوز
*
پیمکان و صالح مجدد و به سبک هر مرداد دعواشون میشه
پیمان قهر میکنه میذاره ومیره. حالا صالح روزا چند ساعت میاد اینجا
صالح میگه پیمان پشت سر منم پیشش حرف میزده
چیزی که قابل پیش بینی بود
*
مادربزرگ تو حموم میخوره زمین وکمرش اسیب میبینه
میبرنش دکتر ومیگه به نظر چیزی نیست
باید ام ار ای بده
خواهعیم دید چه خواهد شد
*
پنجشنبه برنامه خاصی نداریم . یه بلیت میگیرم و تنهایی میرم تاتر
تاترش بد نیست .بعدش حوصله ندارم و میرم خونه. تو راه یکی زنگمیزنه و میگه بسته داری
الهام از هلند برام کادو تولد فرستاده
میگه یادم نمیره کی تو روزای سخت کنارم بود
*
جمعه با سارا دوتایی میریم انقلاب . میدویمو نفس من میگیره
پیاده نرم راه میریم . بعدش میریم دی و مجید بهمون اضافه میشه
ناهار میریم سماق . میرسم خونه دوش میگیرم میخوابم
بیدار که میشم ادم زنده تری ام
عصر میریم دیدن مادر بزرگ
جمعه خوبی رو به پایان میرسونیم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
حالا تو بگو