۱۴۰۵ مهر ۱۱, شنبه

میترسم

 همه چیز در بدترین شکل ممکنه

پدر کمر و پاش بد جور درد میکنه

میره دکتر و یه مسکن قوی با مخدر و ام ار ای میده

روزیکه ام را ای داره با هم میریم

بعدش از رحمانی وقت گرفته

دوساعتی معطل میشیم و به رحمانی میرسیم

یه نفر اونجا بیقرار وایساده تا رحمانی رو ببره خونه اش

پدر به خاطر تب و مشکل گوارشیش سرم میزنه

داروهاشو میگیریم میریم خونه

*

وقت دکتر جراح اعصاب میگیریم . مطب دیوونه کننده شلوغه

منشی سرما خورده وکولر روخاموش کرده

پدر حالش بد میشه و میریم پایین

درد وحشتناکی داره

دکتر ویزیت میکنه و میگه گردن هزار درصد باید عمل شه

کمر ولی قابل مداراس دارو میده  میریم خونه

*

بازم رحمانی اینبار با ازمایش خون میریم و کلو درد من

مامان امپول لاغریش رو میزنه 

به من همون داروهای قبلی رو میده و به پدر 

انتی بیوتیک 

میریم خونه 

*

جمعه میریم بدویم. صدام که گرفته نفسم هم میگیره

دوست سعید دوست دخترشو اورده که نتبله و نمیدوعه

ناهار میریم ماهی خوب  و ناهار خوبی میخوریم 

گوشم بصورت یک روز در میون خوب و خراب میشه

هیچچیز خوب نیس زندگی ترسناک شده

من از یس پول و مریضی خانوادم میترسم


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

حالا تو بگو