همه چیز در بدترین شکل ممکنه
پدر کمر و پاش بد جور درد میکنه
میره دکتر و یه مسکن قوی با مخدر و ام ار ای میده
روزیکه ام را ای داره با هم میریم
بعدش از رحمانی وقت گرفته
دوساعتی معطل میشیم و به رحمانی میرسیم
یه نفر اونجا بیقرار وایساده تا رحمانی رو ببره خونه اش
پدر به خاطر تب و مشکل گوارشیش سرم میزنه
داروهاشو میگیریم میریم خونه
*
وقت دکتر جراح اعصاب میگیریم . مطب دیوونه کننده شلوغه
منشی سرما خورده وکولر روخاموش کرده
پدر حالش بد میشه و میریم پایین
درد وحشتناکی داره
دکتر ویزیت میکنه و میگه گردن هزار درصد باید عمل شه
کمر ولی قابل مداراس دارو میده میریم خونه
*
بازم رحمانی اینبار با ازمایش خون میریم و کلو درد من
مامان امپول لاغریش رو میزنه
به من همون داروهای قبلی رو میده و به پدر
انتی بیوتیک
میریم خونه
*
جمعه میریم بدویم. صدام که گرفته نفسم هم میگیره
دوست سعید دوست دخترشو اورده که نتبله و نمیدوعه
ناهار میریم ماهی خوب و ناهار خوبی میخوریم
گوشم بصورت یک روز در میون خوب و خراب میشه
هیچچیز خوب نیس زندگی ترسناک شده
من از یس پول و مریضی خانوادم میترسم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
حالا تو بگو