۱۴۰۳ بهمن ۶, شنبه

میلرزم

 *\

نصف شب تو اتاقم نشستم که مامانم میاد تو و میگه اقا رضا مرد

میگم کدوم اقا رضا. میگه اقا رضای چندتا بهاره

اقا رضا مرد باحالی بود . شوهر سودابه  و شوور ابجی مجتبی

میپرسم که میرین ختمش میگه نه 

چر؟ چون اونا سر جدایی خواهرم هیچ کاری براش نکردن

*

ماشین حالات خرابی داره. خودش به خودش گاز میزنه

دور موتور بالاس . این حالت بیشتر میشه

پدرم قفلی زده که زنگ بزنیم امداد خودرو بیاد درستش کنه

تو مسیر برگشت چراغ چک روشن میشه. چاره ای نیست باید بریم 

سراغ امداد خودرو چون احتمالا همه جا بستس. یه مغازه باز پیدا میکنم

تا ماشین رو ببریم تو چراغ چک خاموش میشه و ماشین نرمال 

میشه. 150 تومن تو گلوش گویا گیر کرده بود چون توی دیاگ هم 

هیچ اروری نشون نمیده

*

کتاب فردریک بکمن رو برای اذر میفرستم کتابی در مورد پسرش نوشته

ار میگه دوست شما دوست ما نخواهد بود زور نزن برنمیگرده !

بهم زور میاد . چند دقیقه بعد به فکرم میرسه یه پیج فیک بسازم

و باهاش از پسر خیالیم بنویسم . اینکار رو میکنم . فالویر میگیرم

و دقیقا همونطور که تصور میکردم اونی که باید فالوم میکرد فالوم میکنه!!

*

دستم سر کلاس کثیف میخوره روی نت ها دوست دارم فکر کنم به خاطر تمرین کم بوده 

ولی ته دلم استرس اینو دارم که نکنه مشکل گوش و شنوایی باشه

زی پام گاهی احساس لرزش میکنم

میترسم و نگرانم. طبیعتا نه از مرگ که از ناتوانی

*

کارها سبکه . زود تعطیل میکنم میرم . از صبح کامپیوتره اذیت کرده

فکر میکردم مال انتی ویروس باشه ولی به اون ربطی نداشت

وسط راه ماشال میگه پنج تا بارنامه داریم . سر جاده قم میزنم کنار

کامپیوتر اذیت میکنه . گوشی و تبلتم شارژ ندارن و گوشیم خاموش میشه

دلم میخواد بمیرم تو اون لحظه . عصبی تر از همیشه ام . بعد از یکساعت و نیم علافی

کار جمع میشه . میرسم خونه جنازم میفته روی تخت

پنجشنبه خسته و له میرم دنبال مجید که تا خشتک مسته و میریم تیاتر

گروه بندری تاتر دم در درحال نوازندگی هستن . سارا هم میال و میریم داخل

سالن . فضای شاد و بندری حاکمه . از تیاتر استقبال میکنن . بعد از نمایش مجید سعی

میکنه مارو قانع کنه بریم لواسون . نمیریم و جاش میریم ریحون . بع از شام به اصرار سارا

میریم ونه اش و یه فیلم ترسناک میبینیم که به مجید اعتراض میکنیم.شب میرسم خونه و کلید

ندارم . همه رو بیدار میکنم تا برم تو

*

۱۴۰۳ دی ۲۹, شنبه

پدر یعنی

هفته هایی که بدون اتفاق خاصی میگذره

جای خوشحالی داره چون اتفاق بدی هم نمیفته

به مناسبت روز پدر تعطیل بودیم

پدر تصمیم گرفته نماز بخونه این شاید اخرین تلاشش برای حفظ سلامت

و زندگی دخترش در انگلیسه. گاهی با خودم فکر میکنم دیگه خواهره رو نمیبینم و پرام 

میریزه. در روز پدر میرهدماوند و من نگران برگشتنش میشم

این میراثیه که خودش برای ما به جا گذاشته

*

با مجید میریم سینما و به هیشکی نمیگیم . علت مرگ نامعلوم رو میبینیم 

فیلم خوبیه و حال میکنیم . برای شام میریم اکوان . جایی که پیتزاهاش 

بوی زندگی میده

*

یکی از حسابدارایی که قراره بیاد اینجا زنگ میزنه بهم

جوابش رو نمیدم. میرزایی زنگ کیزنه میگه این خانوم م

میگه کیس من کو گفتم ویسا تا بیاد . به صالح زنگ کیزنم میگم

این حسابداره چیه جریانش میگه من اصن نگفتم بیاد

یکی دیگه رو گفتم بیاد . یارو سر خود اومده نشسته پشت میز!!

*

پنجشنبه است و حوصله خونه ندارم.خانوم ح مرتب بای دوست پسر

جدیدش پست میذاره و ابراز عشق میکنه. حالم بد میشه . میرم کافه ای که\خیلی 

سال ود دلم میخواست برم . اسمش جزه و فضای جزی باحالی داره

از تنهایی لذت میبرم . ته ذهنم حس میکنم همه اینا ر برای دراوردن حرص

من مینویسه . مطمعنم اینجوری نیست ولی اگر هم باشه که خب موفق بوده

*

یه تعداد بارنامه سوری برای قیرا باید بزنیم . سه روزه درگیریم و با سرعت اسلو موشن 

صالح به کندی پیش میره بازی پرسپولیس رو میبینم و میبازیم . شب یه کنسرت خوب میرم

اشتباهی به جای شنبه بلیت جمعه رو گرفتم که دوتا خواننده نچسب خواننده اش هستن

ولی کلیات کار رو دوست دارم . کنارم دوتا جوون گوزو هستن که حرف میزنن ولی به مرور 

ساکت میشن. خوش میگذره در نوستالژی غرق میشم . چند روز قبل خاله ادرس سایت رو میپرسید 

ناراحت بودم که اونا رو هم باید اونجا ببینم که خدا رو شکر بخیر گذشت و اونا نیومدن و اگر 

میخواستن برن احتمالا شنبه میرفتن

۱۴۰۳ دی ۲۲, شنبه

پسا غلامی

*

وقتی با صالح درگیر میشی اصولا دو استرتژی پیش روته

یا میتونی فاصله بگیری بعد از چند روز ابراز ندامت کنی و قضیه ماسمالی شه

یا بری تو مجادله و قید همه چی رو بزنی 

غلامی گزینه دو رو انتخاب کرد قرار بود شنبه بیاد دفتر و نیومد

حساب کتاب نکرد و کار رو انداخت به دعو

*

صبح یکشبنه با قطعی مجدد سیستم شروع شد. اینبار خدمون وارد عمل شدیم

ظاهرا مدیر سازمان لج کرده بود و باید اونروز کار تمدید مجوز رو یکسره میکردیم

غلامی گوشیش از دسترس خارج بود و جواب هیشکی رو نمیداد

پیمان رفت اداره مالیات و کار تو دو ساعت جمع شد

امیدوار بودیم که به زودی سیستم وصل شه

ماشالا با راننده های اونور درگیر بود

اونا فهمیده بودن بارنامه ها سوریه و داستان شده بود

شب با صالح تو یه کافه قرار میذاریمم و استراتژیهای جنگی علی غلامی

رو میچینیم

*

دوشنبه است و صالح رفته سازمان . شب کنسرت میلاد  درخشانی رو داریم 

مولود به علت اندوسکوپی و کولنوسکوپی نمیاد و احتمال منم نمیرسم برم

سیستم هنوز قطعه . تا عصر همچنان همه رو دستی میزنیم. تا 6 خبری 

از اتصال نیست . ماشالا شاکیه و مرتب غر میزنه 

دوتا راننده هستند که بدون کد نمیرن . دل به دریا میزنم و میرم سمت سالن کنسرت

میرسم . برمنامه سر تایم اجرا میشه .اجرای فوق العاده ایه

 به ارامش میرسم تو روزایی که ارامش گم شده

*

سه شنبه صبح سیستم وصل میشه و برقرار میشیم . تمام بارنامه ها قبل رو میزنیم

ماشالا مریض شده و وسط کار میره خونه

با صالح کار رو نصفه نیمه جمع میکنیم واکنش دفاعی من در قبال 

همه چیز تعطیل کردن کلاسه. کلاس نمیرم و کاراها رو تا حدی پیش میبریمم

*

چهارشنبه است و قراره دیگه بی داستان بگذرونیم . 11 بارنامه سوری 

رو میزنیم . بین علمای کارخونه دعوا میشه که کرایه کل بخوره یا پلیسی 

همه رو باطل میکنم . وقتی میرسم تهران میگن عین همونا رو دوباره بزن

عصبی و کلافه ام دنبال قرص ارام بخش میگردم و نیست

*

پنجشنبه سبک و راحت کار رو جمع میکنیم . ماشالا که هنوز مریضه نیومده

انگار یه قرصی رو اشتباهی خورده و مسموم شده . بعد از کار میرم خونه

عصر با ژینا قرارا دارم میرم دنبالش. سرتایم میرسم

میریم رستوران پدیده شهرک غرب . میگفت الناز بچه دار شده 

تو رستوران کباب خوب میخوریم و از موزک و بزن و برقص بهره میبریم

بد نمیگذره بهتر از خونه عمه شمسیه که نرفتم

اخر شب خسته برمیگردم خونه

*


۱۴۰۳ دی ۱۵, شنبه

تعبیرخواب میکنیم

*

تصمیم گرفتم به اوضاع سر و سامونی بدم

برنامه ریزی روزانه رو روی اپلیکیشن جدید پیاده کردم

سعی میکنم همه  برنامه های روزانه رو تیک برنم

تا چهارشنبه خوب پیش میرم ولی چهارشنبه طبق معمول از دستم در میره

*

رضوانه پیام میده که داره میاد سمت خونه ما و میخواد منو ببینه

در مقابل وسوسه دیدنش مقاومت میکنم 

. چون شوهر داره 

به شوخی میگم خدا باید اپشنهای تعبیر خواب و پیشگویی رو برام فعال کنه


*

با سارا  و مجید تصمیم گرفتیم دکتر ژیواگو رو با هم بخونیم

از روی نسخه ای که جدیدا منتشر شده

تا حالا دوبار ژیواگو رو شروع و نیمه کاره رها کردم

شاید اینبار و با اجبار کار تموم شه

*

غمگینم چون ح با دوستش اشتی کرده و اذر 

گفته که پشت من باز حرف زده. بعدا ح قفل پیج رو باز میکنه

و میفهمم دیتای غلط بهم دادن. به روی خودذم نمیارم

منتظر میمونم تا ببینم کی انتقام من از ح گرفته میشه

*

 صبح پنجشنبه بیدار میشم تا بارنامه بزنم و باااز

قطعی از طرف سازمان . تمام بارنامه ها رو سوری میزنیم

مال خودم رو دفتر حمایت اینا میزنم . شاگردشون گیج و ابله 

به نظر میاد . کار تموم میشه و میپیچم میرم

میریم تیاتر نوید محمد زاده . مجید و سارا مریضن 

مولود هم میاد. نمایش افتضاحه

بعد از تیاتر مولود ما رو ترک  میکنه و ما برای شام میریم

دلژین . مجید میگه دوست برادر زاده اش ازش حامله شده و میخواد

بچه رو نگه داره!سوژه ها حول محور اون و امیرخان میگذره

اخر شب با شقایق ویدیوکال میکنم و تولدش رو تبریک میگم

*

جمعه در ارزوی استراحت میمیرم

از صبح صدای پدر و مامان و بعد وصل شدن سیستم

و صدور کارای عقب افتاده 

عصر میرم بیرون یه دوری میزنم تمام روز سرم گرم توییتهای 

ح  هستم . برخلاف  تصورم هیچی ازم نگفته 

زندگی عاطفی برای من تموم شده و هیچکس رو دیگه برای

دوست داشتن ندارم