۱۴۰۳ اسفند ۱۱, شنبه

فقدان

 *

صبح شنبه رو به خوب نبودن حال بابای صالح شروع میکنیم . تسویه ها رو میزنم. 

یاشار پیام میده که کسی به صالح زنگ نزنه

به یاشار زنگ میزنم که ببینم چی شده

میگه بابای صالح به رحمت خدا رفته

حالم گرفت میشه و به همه خبر میدم

بچه ها بنر سفارش میدن . صالح زنگ میزنه تسلیت میگم ولی اون میگه

باباش با اینکه حالش خوب نیست ولی زنده اس.

به یاشار میگم و ازخجالت اب میشه چون اشتباه متوجه شده

و به همه اطلاع داده

*

یکشنبه اس کنسرت داریم و نگران اینیم که اگه بابای صالح طوریش بشه

چکار کنیم . طبق اخرین اخبار قرار بود دیالیز کنه و اگه بهتر شه

ادامه پیدا کنه . دیالیز انجام میشه ولی تقریبا کسی امید نداره. شب میرمسمت سالن میلاد

کنسرت لیان . ساعتش یه جوریه که صرف نمیکنه برم خونه. مستقیم میرم سالن

 زودتر میرسم . میرم تومحوطه برج قدم میزنم . بچه ها میان

و خیلی سخت همدیگگه رو پیدا میکنیم. بچه ها از کنسرت خیلی خوششون نمیاد

و من حس میکنم برای روحیه فعلیم زیادی شاده

*

انا لله و انا الیه راجعون . پیام کوتاه صالح به مناسبت غم بزرگش . شب میریم دم خونشون 

گریه مکنیم بنر رو میزنیم و در غمشون شریک میشیم

*

کل تهرانپارس رو بالا پایین میکنم و کلاه مناسب پیدا نمیکنم

میرم دکتر پوست و داروهامو میگیرم

از هات داگ مسعود سیب سوسیس میگیرم و میزنم تو رگ

*

پنجشنبه دربی رو میبریم . ولی انقدر دپرسم که خوشحال نمیشم

*

جمعه با عمو ومجید و بقیه میریم بهشت زهرا 

اول میریم سلن عروجیان ولی بچه ها میگن بریم دم قطعه

تمام ادمهای مشترکی که میشناسیم اونجان. گلوم درد میکنه

و ترس و توهم سرطان باز خفتم کرده

خاکسپاری انجام میشه. یه نفر اون وسط به من گیر داده

که ازش عکس بگیرم . میریم تالار و بعد خونه مثل جنازه میفتم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

حالا تو بگو